جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳
زندگی مطابقِ خواسته‌ی تو پیش ‌... نمی‌رود
یک‌بار که خودم شمردم شصت‌وپنج تا بود، رئیس اما جایی نوشته‌بود شصت‌وسه پله. در را پشت سرم می‌بندم، آرام و با احتیاط می‌روم بالا و مواظب گلدان‌های همسایه‌ام. کلید را توی قفل درِ شماره سه و چهار می‌اندازم و به تکه‌ی کوچکی از زندگی که این‌جا جریان دارد نگاه می‌کنم. در را پشت سرم می‌بندم و فقط چند ثانیه وقت دارم تا به در تکیه دهم، چشم‌هایم را ببندم و به هیچیِ مطلقِ قبل از شروع؛ فکر کنم. 
بعد دانه دانه زنگ‌ها و تلفن‌ها شروع می‌شود، "در رو ببندید، لطفا" ها و "کفشتون رو لطف کنید بیرون دربیارین، داخل کمد هست" ها. لبخند می‌زنم و سر و سامان می‌دهم، لبخند می‌زنم و آشپزخانه را مرتب می‌کنم، لبخند می‌زنم و حواسم به ساعت نیست، لبخند می‌زنم و فکر می‌کنم امروز برایِ این خانه ی قشنگِ نیازمند مراقبت چه کار می‌توانم بکنم.
"همه‌چی امن و امانه؟"
بله همه‌چی امن و امان است. فقط اگر وسطش یاد زندگیِ بیرون از این‌جایم نیفتم. فقط اگر سعی کنم یادِ خودِ ترسیده و تنها مانده‌ام نیفتم. یادم نیفتد که شب باید بروم خانه و بی‌خیال‌تر از همیشه عکس‌های بچه‌های مدرسه و خوشی‌هایشان را این‌جا و آن‌جا لایک کنم بعد هم از خستگی خوابم ببرد. که با بچه‌ها بعد از کنسلیِ کلاس، سینما نروم که کلی کار کرده و نکرده دارم. 
از شصت‌وسه پله که پایین می‌آیم، دست‌هایم را باز می‌کنم. که خودم را مثلا قوی کرده‌باشم، برای چیزی که اسمش را گذاشته‌اند، "بلعیدن ِ زندگی". این‌که بخندی به همه‌ی پشت‌ و رو بودن و برعکس بودنش. این‌که هیچ‌چیزش به هیچ‌چیز دیگرش نمی‌آید و تو باید قوی باشی و باز هم لبخند بزنی. که وقتی رسیدی خانه و شروع کردی به پشت دستت کرم‌ِ مرطوب‌کننده زدن، گریه‌ات نگیرد برای هجده‌ساله بودنِ مداومت. حتیِ اگر فقط ازش چهل‌ و نه روز مانده باشد. 

+ +17:24 فهیمه
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳
"گنگِ خواب‌دیده" روایت می‌کند- دو

آخیش. بارها خوش‌حالم می‌کنه این قضیه که آدمِ درک کردن و توضیح دادنم. می‌تونم ساعت‌ها گوش کنم، ساعت‌ها بنویسم، و ساعت‌ها روانشناسی‌تون کنم. من این کار رو انجام می‌دم چون از اون رویِ بداخلاقِ بی‌منطقِ اذیت‌کننده‌ی آدما که سال‌هاست توی وجود خودم ندارمش، می‌ترسم. از بی‌منطق شدن‌ها و فحش‌دادن‌هاتون. راحت بخوام بگم از اون روی سکه‌تون می‌ترسم.

من امروز برای اولین‌بار دلم خواست داد بزنم. دلم خواست به آدمی که اشتباه کاملا برای اون بوده و برخورد درست از من، داد بزنم. که فکر نکنه از قیطریه می‌یاد نمایش کارگردانی می‌کنه و من پادوی پلاتوئم و ساکن دروازه‌غارم. می‌خواستم داد بزنم فاصله‌ی محله‌ی شما تا جایی که من زندگی می‌کنم ده دقیقه هم نیست، من هم برند می‌تونم بپوشم و خودم رو اون‌جوری که نباید آرایش کنم. می‌تونم بگم صحبت‌کردن با شما در شان و شخصیت من نیست.

من بهترین همکارها و بهترین رئیس دنیا رو دارم تو جایی که کار می‌کنم. باورتون نشه شاید ولی می‌خندیم کلی به آدم‌هایی که میگن من دوستِ امین -رئیسِ پلاتو- ام و امین دقیقااا از اون آدم‌ها متنفره. 

من حالم خوبه. خوبی که منتظرم آدمِ درستی توی زندگیم پیدا بشه و بفهمه که نیاز به ساعت‌های متمادی فرو رفتن توی آغوشش دارم. -بله من لوسم- ولی این تنها چیزیِ که می‌خوام. برای امشب و ماجراهاش بعد از ظهرش. برای فرداها و شقایق‌هاشمی‌های بی‌منطقِ زندگیم..:)

+ +22:19 فهیمه
یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳
"?Is there nothing more anybody can do"
خب کارهای زیادی بوده که من به تنهایی یادشون گرفتم، ولی هر چی بیش‌تر می‌گذره بیش‌تر متوجه این ماجرا می‌شم که نمی‌تونم هیچ‌وقت تنهایی قالبِ این‌جا رو عوض کنم. (بله، همین سفیدِ یخچالی که قبلا بالاش ماهی داشت هم کار من نبود؛ حتی.) من سفیدِ یخچالی این‌جا رو بی‌نهایت دوست دارم و با دنیا عوضش نمی‌کنم:ی کمکم کنید که بتونم عکسِ هدر رو عوض کنم؛ فقققققط همین. دوست دارین بشینم براتون گریه کنم مثلا؟ یا پست ننویسم؟ نچ نچ نچ.

دیس ایز دِ پیکچر بای دِ وی

:* به داوطلبینِ عزیز.

  • تایتل هم از another day in paradise دزدیده شده، بلکه بیشتر متوجهِ ابعادِ دردناکی قضیه بشین:"

 

+ +17:39 فهیمه
چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳
غم‌نومه‌ی سی ِ دی.
سوار پله‌برقی اولِ زیرگذر ولیعصر می‌شوم. فکر می‌کنم اگر جوابش را زودتر دیده‌بودم، وقت تحویل پلاتو به امین یک‌دفعه‌ توی آشپزخانه می‌زدم زیر گریه. که این جوابِ همه‌ی خوبی‌هایی که امروز به کائنات فرستادم نبود. بعد شاید امین یک لیوانِ یک‌بارمصرف می‌داد دستم به صرفِ آب. و در ادامه شاید "هر وقت بهتر شدی، برو :)
که این‌جور نشد.
درد را با خودم بردم سوارِ مترو کردم. سرم را به شیشه‌ی سردِ مترو تکیه دادم. خنکی‌اش مغزم را سِر کرده‌بود. ابی می‌خواند ... "روح غرور مرده را در اشک خود شناختم.." توی مترو هم گریه‌ام نمی‌گیرد. شهید بهشتی پیاده می‌شوم، به سمتِ تجریش خط عوض می‌کنم. اخم می‌کنم. و نگاه‌ِ سنگین بعضی‌هاشان روی من. که "نگاش کن. صورتی پوشیده. چه دافی.." یک ایستگاه مانده به مقصد یک صندلی خالی می‌شود. فرصت می‌کنم گوشیم را نگاه کنم. و می‌ایستم. در خودم، درجایی از خودم متوقف می‌شوم. آدم‌ها ثابت‌اند و من تند تند تایپ می‌کنم. send را می‌زنم. عصبانی‌ام و آدم‌ها دوباره به حرکت افتاده‌اند. قطار می‌ایستد. پیاده می‌شوم. تند تند پله‌ها را می‌روم بالا. کارتم را نشان دستگاه می‌دهم. دوباره تند تند پله‌ها را می‌روم ... می‌دوم بالا. 
توی خیابان هم نمی‌شود گریه کرد. یک‌جایی از ذهنم برمی‌گردد به همه‌ی مردهایی که امروز دیدم. که از همه‌شان "سلام. ممنون. ببخشید می‌تونم خواهش کنم و ..." شنیدم. مردهای محترم. حداقل محترم با من. برمی‌گردم به خودم. که کجا اشتباه کردم؟
"تقصیر اونه مگه؟" 
"نه."
دو ثانیه بعد توی دلم محکم فریاد می‌کشم که "بله! تقصیرِ اونه." آرام می‌شوم. کاش زنگ می‌زد. اَه. کاش زنگ می‌زدی. ابی هم‌چنان می‌خواند .. "با این‌که این سکوت شنیدنی‌تره..." خفه‌شو ابی‌جان که هر چه می‌کشم از همین سکوت‌ها و جواب‌های تلخ بعدش است.
می‌پیچم توی خیابان تاریک. هشت و نیم شب است. مرد و زن جوانی که رو‌به‌رویم راه می‌روند قوت قلب من می‌شوند. می‌شمارم. سه ‌ماه. سه ماه مانده از هجده سالگی. و خوب نگذراندمش. 
زوجِ جوان می‌پیچند توی یکی از فرعی‌ها.
من ولی به مسیر مستقیمم ادامه می‌دهم. تنهایی.

+ +11:29 فهیمه
چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳
home alone
افتادم بینِ حلقه‌ی آدم‌های مختلفی که هر کدوم با نفر کناردستی و روبه‌روییشون زمین تا آسمون فرق دارن و برام شاید تو دلشون می‌خونن :" این دختره این‌جا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه .."
من به عنوانِ دوست و همراه باید بشناسمشون، کمکشون کنم و با دنیاشون آشنا باشم. این‌طرف قضیه ولی خودِ داغونِ بدبختم نشسته که هنوز نتونسته کسی رو توی حلقه‌ی آدمای درهم برهمش جا بده که متوجهش باشه و تک تک حالت‌ها و دیالوگ‌ها و رفتارهاشو بتونه تطبیق بده با خصوصیاتش. متوجه باشه که صرفا گفتن "احساساتی و حساس بودن" برام کافی نیست که حتی آزاردهنده است. 
می‌تونم برای سال جدید میلادی آرزو داشته‌باشم؟ اگه می‌شه تنها و تنهاترین آرزوم اینه که بالاخره یک نفر رو پیدا کنم که نه عینِ من، که متوجهِ من باشه. اصلا هر چقدر هم که لوس باشه این جمله، "درک"ـم کنه.

 


عنوان هم اشاره داره به حالِ پسربچه‌ی home alone 1 همان‌قدر شجاع و همان‌قدر تنها، توامان.

 

+ +15:8 فهیمه
شنبه ششم دی ۱۳۹۳
آخرین محاوره

استادم بهم گفته محاوره ننویس. ننویس "رو"؛ بنویس "را" و بخون "را". آخرین جملات محاوره‌ایم رو بگم و برم. من دارم سعی می‌کنم محاوره ننویسم. محاوره‌ننوشتن معادل مناسبی برای ادیبانه‌نوشتن نیست. هرچند که این‌طوری به نظر می‌رسه. ولی بیاین حالا که می‌خوایم نویسنده‌های قشنگِ معروفی بشیم؛ همگی با هم شروع‌کنیم به محاوره‌ننوشتن. برای این‌که انگیزه‌ی خودم هم بره بالاتر، این گفته‌ی استادم رو نقل به مضمون می‌کنم به استاد "سپهران" که کلِ دانشکده سینما‌تئاتر باهاش ماجراها داشتن.بیایم فک کنیم که درسته سر کلاس سپهران نبودیم ولی می‌دونیم که گفته محاوره ننویسین تا درست بشه اوضاع نوشتنتون. تازه آقای سپهران در ادامه فرمودن که از اسم‌ها و شخصیت‌های خارجی استفاده نکنین. فراموش نکنین این‌جا ایران و شما دارین در "ایران" می‌نویسین. کار ترجمه هم زیاد داریم برای خوندن. آدم باشید. 

آدم باشید آخر رو خودم اضافه کردم ولی لابد در پستوی ذهنش همین بوده دیگه.

بیاین مجازی‌طور به گفته‌های آقای سپهران گوش فرادهیم و رستگار شویم.

:>

+ +2:39 فهیمه
شنبه ششم دی ۱۳۹۳
حالی چنین، نصفه شبی.
همیشه توی گروه‌های دوستی دبیرستان، دختری که استخوانی‌تر است، موهایش از بقیه بلندتر است، لخت و صاف؛ در فصل سرما بلوز آستین‌بلند زیر مانتوی مدرسه می‌پوشد که آستین‌هایش تا دمِ انگشت‌هایش را می‌پوشاند، دختری که زود نوک دماغش قرمز می‌شود، بیشتر احساساتی است، بیشتر ماجرا بلد است و بیشتر گریه می‌کند، همان کسی که وقتی جمع چند نفره‌شان با هم می‌آیند مدرسه، با هم می‌روند خانه، وسط ایستاده و بقیه نه که دورش را گرفته‌باشند، فقط بیشتر حواسشان بهش هست، همان دختر. همان آدم، دوستی (هایی) برای خودش دارد که هروقت بگوید آخ، بقیه زود بیایند سراغش. چقدر درست یا چقدر غلط؛ می‌شناختم و می‌شناسم و می‌بینم هنوز این آدم‌ها را. خب. خب؛ دخترهای خوشبختِ رشک‌برانگیز، وقتی رفتید دانشگاه اگر هنوز خوشبخت باشید، آن آدم‌ها را دور و برتان پیدا می‌کنید. اگر نه؛ حداقل نویسنده‌های خوبی خواهیدشد.

+ +1:59 فهیمه
چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳
"گنگِ خواب‌دیده" روایت می‌کند- یک

بیست‌و‌سه آذر نودوسه

دیشب که گوشی از دستم افتاد جایی بین دیوار و تخت؛ همان‌جا تا صبح برای خودش ویبره رفت و سروصدا کرد، تا شارژش تمام‌شد. صبح با مسیج‌های شب قبل شروع‌شد. که "ببین. این رابطه چه در فرمِ‌مجازی و چه در فرم‌ِغیرمجازی برای زنده‌موندن به متریال نیازداره. این‌که من، همش دارم متریال تزریق می‌کنم؛ شرم‌آوره. توهین‌آمیزه." بعد از بیست‌دقیقه فاصله، مسیج بعدی می‌گفت که به اعتقاد تو من، با زندگیِ تک‌بعدی ام چقدر آزار دهنده‌ام. ولی بعد از پنج‌دقیقه انگار متوجه حرفت شده‌باشی، ادامه‌دادی که "ولی خوبی. یعنی؛ هنوز من دیدم مثبته". ده‌دقیقه طول کشید تا بفرستی که"یعنی هنوز خوبی". و بعد تصحیح‌کردی که "نه، هنوز نه. خوبی. خوب."

یک‌بار توی مترو و یک‌بارِ دیگر توی تایم بین کلاس‌ها حرف‌هایت را خواندم. شاید باید بهت زنگ می‌زدم. شاید باید همان لحظه بهت جواب می‌دادم که "تو هم خوبی". شاید باید می گفتم دیشب گوشی از دستم افتاده شاید باید دمِ دانشکده غافلگیرت می‌کردم.

عوض همه‌ی این‌ها شب رفتم خانه. گوشی را دوباره انداختم بین دیوار و تخت. جایی بین دیوار و تخت؛ که اگر دوباره بی‌منطق و لوس شدم دستم بهش نرسد. تا صبح شود و همه ی منگی و شکست و عجزم را دوباره بریزم توی کوله و از خانه بزنم بیرون.

 .

بیست‌وچهار آذر نودوسه

زنگ‌زدی. "خواهر علیرضا خودشو انداخته پایین." شوک شدم. "مرد؟" راحت و آرام گفتی "یاپ!" و من گفتم خودکشی؟ و راحت تر از قبل گفتی " هو دِ هل کرز؟" گفتم من. و گفتی "آی جاست دنت کر". توی مترو بودم که زنگ‌زدی و انگار من جایی بین فریادِ فروشنده‌های مترو داد زده‌بودم : "مرد؟ خودکشی؟من".و نگاهِ مردم روی صورتم سنگینی می‌کرد. اگر می‌زدم زیر گریه؛ یکیشان حتما جایش را به من می‌داد و بقیه منتظر می‌شدند که از لای ناله های من ماجرا را بفهمند، بعد لابه‌لای دیالوگ‌هایِ روزمره‌شان برای آدم‌هایِ‌دیگر تعریف‌کنند. من ولی گوشی را انداختم ته کیفم. جایی که اگر دلم‌خواست به احدی زنگ بزنم، نتوانم. دختری برایم از توی کیفش دستمالی درآورد و طرفم گرفت. تشکر کردم. اشک‌ها کاری به بهت‌زدگیِ من نداشتند.

 .

بیست‌وشش آذر نودوسه

شب قبل که علیرضا استاتوس گذاشت: "زندگی؛ به حدی تخمیه که دیشب خواهرمو با کلی خنده خوابوندم امروز دارم با جسدش خدافظی می کنم. به همین الکی‌ای".

فهمیدم که دیوانه نشده. فقط به روش خودش دارد سعی‌می‌کند با ماجرا کنار بیاید. بهت مسیج زدم "میای؟" و جواب‌ندادی. دوباره مسیج دادم "من دارم می‌رم." و جواب‌ندادی. گوشیِ‌تو هیچ‌وقت جایی بین دیوار و تخت، زیر لباس‌های درهم کف اتاق، تهِ کوله یا روی جاکفشی گم نمی‌شود. تو می‌خوانی و جواب نمی‌دهی و فکر می‌کنی یک شماره، رویِ محور آدم حسابی‌های منطقی جلوتر رفتی.

رفتم و تو نیامدی. همه‌ی کسانی که ما دو تا را می‌شناختند پیش خودشان فکرکرده‌بودند که من؛ به نمایندگی از جمع دو نفره‌مان آمدم. همان‌قدر زن‌وشوهر طور. اگر می‌گفتم که "نه، این‌طور نیست" و من از تو خبری ندارم فکر می‌کنند با هم قهریم. قهریم؟ نه. خسته‌ایم. دنبال متریالیم که خوشحال شویم. من سر خاکِ خواهر دوستت می‌روم و تو، توی خانه معلوم نیست چه غلطی می‌کنی. حال من را فقط همان علیرضایِ عزادار می‌فهمید که آمد جلو و همدیگر را بغل‌کردیم و من گریه‌ام گرفت. او هم خیلی مردانه گریه‌کرد. خوبیِ علیرضا این است که می‌داند من دقیقا چه مرگم شده. پس لابد فهمید که برای خواهرش گریه نمی‌کردم. علیرضایِ عزیز من را ببخش.

.

بیست‌ونه آذر نودوسه

ندیدمت. تمامِ این هفته را تنها زندگی‌کردم. زنگ‌نزدم، قرار‌نگذاشتیم و هیچ پروژه‌ی مشترکی را با هم شروع‌نکردیم. یک‌دفعه این متریال چه مهم شد.پس بقیه‌ی مردم چه جوری زندگی می‌کنند؟ یک‌نفر از ما باید کوتاه‌بیاید و متریال به‌دست دوباره همه‌چیز را درست‌کند . متریال درست‌کن پسرجان. من خسته‌ام. یک هنوز خوبِ خسته که زیر کارهای دانشگاه له‌شده و پلی‌لیستِ هرروزه‌اش پر شده از گوگوش و فرهاد. فردا شب یلداست و من تنهایی بلد نیستم بگذرانمش.

.

سی‌ آذر نودوسه

باز مسیج‌دادم که "میای؟" و جواب‌ندادی. حقت‌بود که گوشی را با صفحه‌ی روشن زیر خاک‌ دفن می‎کردم که هی تیکِ "دیده‌شدن" بخورد و جواب‌نگیری و من تنهایی محورِ آدم‌حسابی بودنت را فتح‌کنم. اندازه‌ی کرایه‌ی مسیر پول‌برداشتم و راه‌افتادم. بچه‌ها همه تقریبا آمده‌بودند. نشسته‌بودند سرِ مزار و خاطره تعریف‌می‌کردند. وسط خاطره گفتن‌ها گریه‌شان می‌گرفت. اقوام و فامیلِ علیرضا آن‌طرف‌تر روی صندلی‌هایی که از قبل چیده‌شده‌بود، نشسته‌بودند به حرف‌زدن.

من ولی حواسم به دختری بود که آن زیر خوابیده. دوست‌داشتم مسیج بدهم که "حتی اگه من هم بمیرم، باز میگی هو د هل کرز؟" که کسی از پشت بغلم کرد. تو بودی. دختری که آن زیر خوابیده‌بود، معجزه‌کرد. این‌بار هم نجات پیدا کردیم. ولی بدون متریال. از سر دلتنگی تو و سماجت من برای خواستنت. اصلا همین خواستن کافی نیست؟ 

+ +20:19 فهیمه
چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳
در ستایش بیست‌و‌شش آذر
بچه‌های دوره‌ی ما تقریبا همه‌شون دانشگاه قبول شدن. همه‌شون هم خوشحال به نظر می‌رسن. به شخصه خودم یادمه روزی که رویا یه دفعه وسط کلاس فیزیک گفت : واااای، یه سال دیگه دلمون تنگ می‌شه.
یادمه که اون‌روز، امروز خودم رو دیدم و غصه شدم. می‌خوام بگم همیشه به این باور زندگی کردم که داشته‌های الان، نداشته‌های فردان. داشته‌های فردا هم خدا می‌دونه چقدر دلخواهِ من باشن. همچین آدمی‌ام یعنی. می‌تونم وسط خوشحالی‌ ِمهمونی تولد بهترین دوستم بزنم زیر گریه. گریه‌ای که باید ده سال بعدش سر دیدنِ عکس‌های مهمونی بکنم. حالا به هر حال. همه‌شون تقریبا دانشگاه قبول شدن.
بچه‌خفن‌های دیروز مدرسه، همونایی که همیشه دفتر به ابرو و لاک و سیاهی پشت چشم‌شون گیر می‌داد، دو دسته‌ان. یا دوست پسر دارن و هر شب عکس می‌ذارن اینستاگرام. یا تنهان و با پُست‌های آبدوغکیِ عاشقانه زندگی می‌کنن. یعنی برا من که بیرون گود نشستم اینجوریه‌ها. وگرنه برا خودشون که نه. ناراحتن. حق دارن خب. ولی به‌هرحال تکلیفشون با خودشون معلومه.
بقیه‌شون چی؟ منظورم بقیه‌ی بچه‌های دانشگاه قبول شده به استثنای لیست بالا، خب اونا هم آره و هم نه. می‌خوام بگم منطقی‌ترن. بعضیاشون رو می‌کنن. بعضیاشونم نه. بعضیاشون فقط به besti هاشون می‌گن. ولی اونا هم تکلیفشون با خودشون مشخصه. به‌هرحال من هفت سال "مهدوی" بودم. الانم هنوز در ارتباطم حتی می‌دونم لایف‌استایل‌ها رو. می‌دونم چقدر فرق داشتم و دارم با بقیه‌شون از روز اول. حالا اصلا من این‌ها رو دارم به بی‌ربط‌ترین شکل ممکن این‌جا می‌نویسم که چی؟ نمی‌دونم واقعا. یعنی ‌می‌دونم. می‌خوام غر بزنم که چه زندگی‌ایه که آخه من دارم؟ یه روز خوشحال یه روز ناراحت. ولی تریبونِ درست ندارم. مثلا باید این‌ها رو به عنوان یه آدم ناشناس یه جایی می‌ذاشتم که کسایی که می‌خونن دلسوزی الکی نکنن. بگردن تو زندگی‌اشون، مثل من پیدا کنن بعد برام کامنت بذارن من خوشحال بشم مثلا.
هیشکی هیچ‌وقت نمی‌فهمه "فهیمه" واقعی رو و این واقعا یه ماجرایِ رو اعصابه نه چیز خفنی که بخوام بکنم تو چش و چال ِ شما ./

+ +20:50 فهیمه
چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳
استعفا
من از شما می‌پرسم آدم‌ها تا حالا مُرده بودن مثلا یا نمی‌دیدن یا لال‌مونی گرفته‌بودن یا سعی می‌کردن با ایگنور کردن به روم نیارن؟ بعد حالا همه‌ی این آدم‌ها کنار هم جمع شدن و یادشون افتاده باید رسالت خودشون رو برمبنای "بیایم یهویی همه با هم برینیم بهش:ی :ی :ی " انجام بدن. این موجِ تو اینجوری‌ای و اونجوری‌ای یه‌دفعه از کجا شروع شد؟ 

خسته‌ام. دوست‌داشتم اون تصور کج‌و‌کوله‌ای که از خودم داشتم حداقل یه ذره‌اش درست بود نه این‌که الان برسم یه این نقطه که وبلاگ و استاتوس و پُست و اصلا، "نوشتن" برای من نیست و نمی‌تونم از پسش بربیام. چیزایی که می‌نویسم بی‌محتوا ترینه و گُنگ‌ترینه و همش ادا بازیه. می‌مُردین زودتر به روم می‌آوردین خب؟ من الان توی هجده‌سالگی باید متوجه بشم که دیگه نباید بنویسم؟ متوجه بشم که هیچ مخاطبی ندارم؟ متوجه بشم که یه مغرور بی‌سوادم؟ واقعا فکر می‌کنین انگیزه‌ای دارم برای پیدا کردن یه چیز جدید؟ یه چیزی که از پسش بربیام؟ 

زندگیِ معمولی بای دیفالت آدم‌ها چه جوریه؟ داف‌ها چه‌جوری زندگی می‌کنن؟ مارک لوازم آرایششون چیه؟ بگین برم داف بشم حداقل تو این سه‌چهار ماهِ آخر هجده‌سالگیم.

خدافظ . باقی بقاتون 

+ +16:56 فهیمه