انگار من هستم

بَه..مَن!

قراره نباشم یه مدتی.خدافظی با دنیای ِ شریف مجازی و همه ی متعلقاتش.هیچ وقت آرزو و هدفم این نبودِ که لبخند به لبِ معلمایِ عزیز بیارم.همیشه اون وسط ها دست و پا می زدم.ولی الان میخوام ببینم اگه یه کم بیشتر دست و پا بزنم چی میشه.اگه کسی هم دنبالم بگرده سرآخر اینجا باید پیدام کنه و اگه خواست کامنت بذاره؛ بهم روحیه بده.دعا کنید برنگردم از تصمیمم و موفق بشم.و خُب اینکه دنیای بعد کنکور به مراتب زیباتر و قشنگ ترِ مثل اینکه.به امید اون موقع:)
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:4  توسط فهیمه  | 

آخ که دی؛...دوباره...

ببینید من خیلی صریح و قاطع باختم و یه چیزی تو وجودم مُرد که با یه موزیک یا کتابِ خوب که بشه سر فرصت خوند جاش پر میشه ولی به هر حال من باختم و این باختِ مجازی طور توی سرم میمونه و احساس میکنم که آبروم کلی رفته ولی در عین حال خوشحالم که بهم ثابت شد این رهی که دوست دارم برم هیچ پایانی نداره جز علاف کردنِ خودم ولی این رهی هم که فی الواقع دارم می رم رو اصلا دوسش ندارم برای همین همه ی کارها نصفه نیمه میمونه و...

 خلاصه باختم دیگه:))

چرا نمیشه یه چیز باحال خفن نوشت که همه انگشت به دهن بمونند و بیشتر از اینکه تو باعث حیرت دیگران بشی،دیگران باعث حیرت تو میشن و انقدر باعث حیرت میشن که بهشون حسودیت میشه و خودت میشی دختر تنهای جنگل که نه تنها همه ازش نمیترسن و فرار نمیکنن که حتی به مهمونی دعوتش میکنن که بهش ثابت بشه کماکان بادی نیستی که ما رو بلرزونی که اگر هم باشی ما بید نیستیم و درخت گردوئیم.ها ها ها.

بیاین درخت دوستی بنشانید که بلکه من هم نسیم مهرورزی بشم و بِـوَزم که اوضاع اینگونه باقی نماند.



+خبردار شدیم که شهرزاد بهشتیان گاهی اینجا رو میخونه.من 25% برنده شدم همنجوری;;): *


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 20:36  توسط فهیمه  | 

مادرِ من،مادرِ من!تو یاری و یاورِ من.

نمیدونی چقدر طفلی و کوچولو بود.از پشت مانیتور می خواستم، میخواستم سفت بغلش کنم و گردنشو بو بکشم.نمیدونی بویِ بچه یعنی چی.انقدر آدم ها کلیشه ای و بد درباره ی این موضوع حرف زدن که هر چی از بوی ِ خوبِ تنِ بچه ها بگم میذاری به پای حرف های صد من یه غاز همیشگیم.به دستای کوچولوش دستکش پوشونده بودن که یه وقت صورتش رو چنگ نندازه،فکر کن چقدر بی دفاع و معصوم.ولی بالاخره که چی؟برایِ بار آخر نگاش کردم و بعد هم شیفت دیلیت کردم عکس رو.حتی ایمیلش رو هم پاک کردم و سعی کردم آدرس ایمیلش رو هم فراموش کنم که بعدا بهش نگم دوباره برام بفرست.این که امروز،از نزدیک دیدمش خیلی عجیب و ناگهانی بود.باور میکنی؟معلومه که نه.حتما میگی با قصد و غرض قبلی بوده که رفتم سراغش.ولی اینطوری نبود.من فقط داشتم نمک غذا رو می چشیدم که همه چی لرزید.همه چی لرزید و قاب عکس ها افتادن زمین.آدم های توی عکس ها زنده شده بودن.حتی یکیشون که نمی شناختمشون اومد و نمک غذا رو چشید و بهم گفت بی نمکِ غذات و بعد هم یه لیوان آب خنک برد برا مردی که نمیشناختم.هان؟چرا اختیار امور رو به دست نگرفتم؟نمی شد به والله.فقط صمد رو صدا کردم که بیاد ببینه اوضاع رو.که بعدا یکی باشه که ماجرا رو به جز من دیده باشه.تا رفتم صمد رو پیدا کنم و برگردم قاب عکس ها رفته بودن سرجاشون و آدم ها هم رفته بودن تو جلدشون،یعنی تو عکسشون،اَه..منظورم همون قابشونه.فقط از زیر میز آشپزخونه صدایِ گریه بچه می اومد.همون بچه ای که عکسشو برام فرستاده بود.تویِ دست بچه یه نمکدون بود و یه نامه هم باهاش بود که الان نمیدونم کجاس.فقط روش نوشته بود،نمکِ زندگیت میشه.صمد هاج و واج داشت نگام می کرد.بعد دو دقیقه به حرف اومد که:"خانم جان؟"

و من بهش گفتم که صمد ساکت باش و یه لیوان آب بده دستم.یه لیوان آب داد دستم ولی بچه زده بود زیر گریه و نتونستم حتی یه لیوان آب بخورم.همینجوری زل زده بودم به دهنش که باز بود و داشت عربده می کشید.صمد رو فرستادم پی ِ شیرخشک و خودم بغلش کردم و راه بردمش.بچه آروم شد و خوابش برد.روی کاناپه گذاشتمش و منتظر اتفاقِ بعدی بودم.که تو زنگ زدی و من فقط تونستم بگم همه چی خوبِ و زود نیا خونه.گمونم نباید جمله ی دوم رو می گفتم،که تو زود اومدی خونه و داشتی دیوونه می شدی.اون شب من شام کتلت سوخته بی نمک خوردم و تو فقط داشتی حرص می خوردی.که این چه کاری بود کردی.صمد هم که دیگه این طرفا پیداش نشد.هی می گفتی حالا چه جوری پدر مادرشو خودمون می تونیم پیدا کنیم.این بچه رو از کجا آوردی که اینجوری شده بلایِ جونمون؟من فقط نگام به قاب عکس ها بود و منتظر یه فرصت بودم که ازت بپرسم این زن و مرد کین که عکسشونو گذاشتی بغلِ عکس خانم جونت.اما نشد بپرسم.تو بچه رو برداشتی و از خونه رفتی بیرون و دیگه هم برنگشتی.دیگه خیلی وقته کسایی که از این خونه رفتن برنگشتن.فقط برام بنویس.برام از بچه بنویس و راستی،الان دیگه انقدری بزرگ شده که لازم نباشه دستکش بهش بپوشونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:33  توسط فهیمه  | 

آخ که دی؛...

فقط برایِ خالی نماندنِ آرشیو دی ماه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 22:36  توسط فهیمه  | 

دست ها یک.دست ها دو.دست ها سه.


-دست هاش را توی هوا تکان میداد و دور می شد.دوربین را گرفته بود دستش و از توی آن لنز دوست نداشتنی داشت چیزی را میدید،چیزی را ثبت می کرد که بعد ها یادش نرود که آن طور تکان دادن دست ها توی هوا یعنی بر می گردم.

-دستش ماند لای در.کیسه ی خرید از دستش افتاد و سیب ها قل خوردند روی زمین.پشت دستش کبود شده بود.آخ و اوخ می کرد و می خندید.انگار یکی،یکی که هزار سال پیش توی این خانه زندگی می کرد پشت سر هم می گفت"پشت دستم رو داغ کردم که دیگه به کسی نگم دوست دارم"

-بالای گهواره ی خالی ایستاده بود و لالایی میخواند.زنگ در را که زدند،روسریش را برداشت،موهای ِ کوتاهِ یکدست سفیدش را زیرِ آن تکه پارچه قایم کرد.زنگ در را که زدند،می دانست هیچ اتفاق عاشقانه ای قرار نیست اتفاق بیفتد.این را از طرز تکان دادن ِ دست هایش فهمیده بود.این را وقت رفتن نفهمیده بود.حالا فهمیده بود.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:8  توسط فهیمه  | 

آخ که آبان؛..پارت 2

اول از همه سلام و وقت بخیر و بعدشم این که تا کی میخواین این راه ِ کجِ بی مقصد ِ لوس ِ بی انتها رو ادامه بدین و درباره ی بچه های سرطانی فیلم های "آب،دوغ،خیار"ی بسازین که آخرش باید از فرطِ مریضی به "به ندای حق لبیک گویند" و اون وسط پدر و مادر از هم جدا شده باز با هم آشتی کنن و چند تا بچه ی دیگه توی همون بیمارستان از "صدقه سر" ِ اون طفلک ِ بینوا حالشون خوب بشه و تازه انقدری هم بیشعور باشین که فیلم رو تویِ همچین موقع هایی از سال پخش کنین که یه عده مخاطبِ بیشعور تر مثل ِ من بشینن و "چیلیک چیلیک" اشک بریزن؟

و دوم اینکه چرا از وسطِ پاییز به اینور دیگه نارنگی خوردن تبدیل به ذوقیِ عبث و بیخود میشه و جای ِ اون رو پتو مسافرتی و نسکافه و یه جای گرم و نرم میگیره؟چرا ما ها انقدر بی وفا و عقده ای هستیم و انقدر زود پیمان هامون رو "می گسلیم"؟

و سوم اینکه چرا انقدر ناگههههههانی این دو تا فسقل باید بزرگ بشن و انقدری بزرگ بشن که دیگه نشه جوابگویِ تیکه پرونی های بی مزه شون بود و بعد از هر سخنِ نغزشون لبخند بزنی و تو دلت به خودت بگی:"اینا که برا شماها فلان ِ ،برا ما خیلی وقتِ بیسار شده ولی شماها خوش باشن که این هم دمی از زندگانی ست به هر حال."

و چهارم،ندارد.یعنی دارد ولی توش غر و اینها ندارد.توش همش تحسین و حبذا است به دوشیزه شمیم که ایشا بعد کنکور میاد اینا رو میخونه:">

-من زنده ام.نفس می کشم حتی فقط به قول ِ رویا افشار؛"آدم خوابش میگیره" گاها و این سیکل معیوب هر ده روز یه بار اتفاق می افته و اینبار اومدم تا در میونش بذارم با شماها و اصولا چون شمایی وجود نداره اینجا از ندای ِ خویشتن ِ خودم بابت ِ اینهمه فداکاری و به فکر من بودن تشکر میکنم.و من الله التوفیق.


+پدر گرامی من دارم درس میخونم.ولی الان درس نمیخونم دیگه چون ساعت 11 است و مخم دیگه نمیکشه.اومدم که نمره های ِ تست ِ شیمی رو ببینم از تو سایت.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:50  توسط فهیمه  | 

آخ که آبان؛...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:42  توسط فهیمه  | 

آخ،که مهر...

من یک کنکوری بدبختم.این پست صرفا جهت خالی نبودن ِ آرشیو "مهرماه" می باشد.و من الله توفیق.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:48  توسط فهیمه  | 

آی بارون پاییزی،که دیگه داری بهمون نزدیک میشی-3

مثلِ یک دیوانه ی روانیِ حسودِ بدبخت خودم رو به همه ی آدم هایِ امسال کنکور داده که الان دیگه باید سال اولی خطابشون کرد وصله پینه میکنم و جایگاه ِ امروز ِ آن ها را برای  ِخویشتن متصور میشم.البته همه ی افسردگی های آخر شهریور رو باید به پای چس ناله هایِ ناشی از هنوز خسته بودن برای شروع ِ دوباره ی کارهایی که دوسشون نداریم و باید انجامشون بدیم،گذاشت.ولی هر قدر هم که بگین امسال، دیگه سال ِ آخر و تموم میشه و تا عید همه چی سختِ؛ امسال دقیقا عین ِ خود مرگ میمونه.به این دلیل که تا خودت تجربه اش نکنی نمیفهمی چی به چیه.

+فهیمه هستم.یک کنکوری پر از چس ناله های بیخود.مرا به یک تور تفریحیِ در دانشگاه محل تحصیل خود ببرید.

بزنید رادیو هفت.همین الان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:2  توسط فهیمه  | 

آی بارون پاییزی،که دیگه داری بهمون نزدیک میشی-2

تصویر زیبا براتان مثال بزنم؟اول این رو بگم که آقا میوه فروشی ها نارنگی آوردند.مائده حتی اون پوست های ریش ریشیِ سفید نارنگی رو میخوره.تو چشای ِ منم زل میزنه و می خوره.آخ!زمان فعل هام اشتباه بود.یک سالِ مائده رو ندیدم.یعنی خبر داره میوه فروشی ها نارنگی اوردن؟مائده اینا باغ دارن.نمیدونم باغی که توش درختِ گیلاس داره درخت نارنگی هم داره یا نه.این دفعه که دیدمش باید ازش بپرسم.ولی لابد خبر داره نارنگی اوردن میوه فروشی ها.اصلا بین اینهمه ادم من چرا باید گیر بدم به نارنگی خوردن مائده؟نارنگی خوردنِ خودم که خیلی بهتره.ولی فاریا به عمله ترین شکل ممکن نارنگی میخوره.البته نارنگی به خاطر فیزیکی که داره خیلی اجازه نمیده عمله طور خورده بشه ولی فاریا به خاطر فیزیکی که داره همه چیز رو به عمله وضع ترین حالت ممکن میخوره.حالا تو بگو موز یا چه میدونم شلغم.معلم فیزیک هم نارنگی میخوره ولی مطمئنم هنوز خبر نداره مغازه ها نارنگی آوردن.تازه مطمئنم اولین نارنگی ای که میخوره از اون هسته دار های بی عاطفه است که بعضی از پره هاشم تلخه.اصلا قسمتِ بعضی معلم ها باید نارنگی تلخ باشه.نارنگی شیرین بی هسته ی ترش مال خانم غمین و خانم رجایی و موسیو شیخ ِ.آقای ملاک هم همیشه نارنگی هاش 9 تا پره داره و تعداد نارنگی های شیرینی که هر بار قسمتش میشه از یه معادله ی سینوسی سخت به دست میاد که گفتن نداره.چقدر خوب که آب نارنگی نداریم.چقدر خوب که میشه با دو تا دندون خرگوشی های فک بالامون سر هر پره ی نارنگی رو بکنیم و با هورت هورت های کوچولو نارنگی سق بزنیم و فک کنیم به ژنوتیپ نارنگی های ِ ترش و شیرین بی هسته.ویوا به پاییزهایی که بدون کنکور و با نارنگی سر میشه.ویوا به پیرهن آبی دکمه دارهِ مامان که رو مبل جاش گذاشت و الان که همه خوابن من پوشیدمش و موهامو از بالا بستم و هی منتظرم تلفن زنگ بزنه و با انگشت های لاغر و کشیده ای که ندارم و داشتنش رو میشه تصور کرد تلفن رو بردارم و فارغ از این دنیا یکی باهام کار اداری داشته باشه و بگم "باشه!نیم ساعت دیگه اونجام."بعد پاشم تند تند لباس بپوشم و یه سر به محتویات یخچال بزنم ببینم سر راه برگشتن چی باید بخرم.یه سر هم به کشوی میوه ها میزنم و از ذخیره ی نارنگیم مطمئن میشم. من تصویر زیبا زیاد برای گفتن دارم.فقط امشب نباید تعریف می کردم.الان به مائده مسج میدم که میوه فروشی ها نارنگی اوردن.دعا کنید جواب بده بهم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 2:3  توسط فهیمه  |