X
تبلیغات
انگار من هستم

ای آسمون زیبا،ای دنیای رویایی...لالالای لالای لای

:ی بیاین رمزُ بگیرین ازم اگه خواستین;;)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 13:40  توسط فهیمه  | 

اسفندِ "عزیزِ" ما؟!!

خب،من واقعا نمیخوام احساساتی به این ماجرا نگاه کنید ولی "دوستی" واقعا چیزِ بزرگ و وصف ناشدنی ای هستش که باید دو دستی بچسبیمش و نذاریم از دلمون بیرون بره.حرفِ خوبی که شهرزاد امروز زد این بود که تو وقتی کسی رو دوست داری بدترین کارها هم در حقت بکنه می بخشیش و اصلا به روت هم نمیاری ولی امان از وقتی که از چشمت بیفته دیگه طرفُ به فلانتم حساب نمیکنی.خب؟حالا من میگم اصلا گیرم همه ی مشکلات و ناملایمات اتفاقی و عمدی ما رو نشونه گرفته باشن،ما که میتونیم بلد باشیم قدِ خودمون خوب باشیم.اصلا هم این قضیه شعاری نیست.چون من امتحانش کردم و از پسش براومدم.بیاین ِوقتی ماجرایی رو می شنویم زود به هم نریزیم که اولین برداشت ما از اون ماجرا غلط ترین برداشتِ دنیاس.وقتی خواستین دعوا کنین و پای ِمدیر و آقای هاشمیُ به ماجرا باز کنید و اجازه بدید شیخ سوژه داشته باشه برا کنجکاو شدن به فکر اشکایِ شمیم باشید که وقتی سرشو گذاشته بود رو پام،دونه های اشک از چشماش سر میخوردن و تا وقت خشک شدنِ اشک ها دلِ من هزار دفعه مرد و من طرفدار هیشکی هم نیستم تازه ولی دارم میگم بیاین به این چیز های ریزِ ماجرا هم نگاه کنید.چه دلیلی داره این همه بدیُ بزرگ کردن؟ماجرا به حدِ کافی سخت و بزرگ بود برامون ولی با قطع رابطه و نامرد خطاب کردنِ همدیگه چی درست میشه؟باشه؛من دارم شعار میدم اصلا.باشه و تسلیم ولی ببینیم آخرش کی برنده میشه.سرِ این یکی شرط می بندم که به حرف من می رسید.


+عصبانیم از دستتون بچه هایِ کلاس که نمی دونید اینجا ازتون حرف زدم ولی عصبانیم،همین کفایتِ :"
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 16:14  توسط فهیمه  | 

بَه..مَن!

قراره نباشم یه مدتی.خدافظی با دنیای ِ شریف مجازی و همه ی متعلقاتش.هیچ وقت آرزو و هدفم این نبودِ که لبخند به لبِ معلمایِ عزیز بیارم.همیشه اون وسط ها دست و پا می زدم.ولی الان میخوام ببینم اگه یه کم بیشتر دست و پا بزنم چی میشه.اگه کسی هم دنبالم بگرده سرآخر اینجا باید پیدام کنه و اگه خواست کامنت بذاره؛ بهم روحیه بده.دعا کنید برنگردم از تصمیمم و موفق بشم.و خُب اینکه دنیای بعد کنکور به مراتب زیباتر و قشنگ ترِ مثل اینکه.به امید اون موقع:)
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 0:4  توسط فهیمه  | 

آخ که دی؛...دوباره...

ببینید من خیلی صریح و قاطع باختم و یه چیزی تو وجودم مُرد که با یه موزیک یا کتابِ خوب که بشه سر فرصت خوند جاش پر میشه ولی به هر حال من باختم و این باختِ مجازی طور توی سرم میمونه و احساس میکنم که آبروم کلی رفته ولی در عین حال خوشحالم که بهم ثابت شد این رهی که دوست دارم برم هیچ پایانی نداره جز علاف کردنِ خودم ولی این رهی هم که فی الواقع دارم می رم رو اصلا دوسش ندارم برای همین همه ی کارها نصفه نیمه میمونه و...

 خلاصه باختم دیگه:))

چرا نمیشه یه چیز باحال خفن نوشت که همه انگشت به دهن بمونند و بیشتر از اینکه تو باعث حیرت دیگران بشی،دیگران باعث حیرت تو میشن و انقدر باعث حیرت میشن که بهشون حسودیت میشه و خودت میشی دختر تنهای جنگل که نه تنها همه ازش نمیترسن و فرار نمیکنن که حتی به مهمونی دعوتش میکنن که بهش ثابت بشه کماکان بادی نیستی که ما رو بلرزونی که اگر هم باشی ما بید نیستیم و درخت گردوئیم.ها ها ها.

بیاین درخت دوستی بنشانید که بلکه من هم نسیم مهرورزی بشم و بِـوَزم که اوضاع اینگونه باقی نماند.



+خبردار شدیم که شهرزاد بهشتیان گاهی اینجا رو میخونه.من 25% برنده شدم همنجوری;;): *


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 20:36  توسط فهیمه  | 

مادرِ من،مادرِ من!تو یاری و یاورِ من.

نمیدونی چقدر طفلی و کوچولو بود.از پشت مانیتور می خواستم، میخواستم سفت بغلش کنم و گردنشو بو بکشم.نمیدونی بویِ بچه یعنی چی.انقدر آدم ها کلیشه ای و بد درباره ی این موضوع حرف زدن که هر چی از بوی ِ خوبِ تنِ بچه ها بگم میذاری به پای حرف های صد من یه غاز همیشگیم.به دستای کوچولوش دستکش پوشونده بودن که یه وقت صورتش رو چنگ نندازه،فکر کن چقدر بی دفاع و معصوم.ولی بالاخره که چی؟برایِ بار آخر نگاش کردم و بعد هم شیفت دیلیت کردم عکس رو.حتی ایمیلش رو هم پاک کردم و سعی کردم آدرس ایمیلش رو هم فراموش کنم که بعدا بهش نگم دوباره برام بفرست.این که امروز،از نزدیک دیدمش خیلی عجیب و ناگهانی بود.باور میکنی؟معلومه که نه.حتما میگی با قصد و غرض قبلی بوده که رفتم سراغش.ولی اینطوری نبود.من فقط داشتم نمک غذا رو می چشیدم که همه چی لرزید.همه چی لرزید و قاب عکس ها افتادن زمین.آدم های توی عکس ها زنده شده بودن.حتی یکیشون که نمی شناختمشون اومد و نمک غذا رو چشید و بهم گفت بی نمکِ غذات و بعد هم یه لیوان آب خنک برد برا مردی که نمیشناختم.هان؟چرا اختیار امور رو به دست نگرفتم؟نمی شد به والله.فقط صمد رو صدا کردم که بیاد ببینه اوضاع رو.که بعدا یکی باشه که ماجرا رو به جز من دیده باشه.تا رفتم صمد رو پیدا کنم و برگردم قاب عکس ها رفته بودن سرجاشون و آدم ها هم رفته بودن تو جلدشون،یعنی تو عکسشون،اَه..منظورم همون قابشونه.فقط از زیر میز آشپزخونه صدایِ گریه بچه می اومد.همون بچه ای که عکسشو برام فرستاده بود.تویِ دست بچه یه نمکدون بود و یه نامه هم باهاش بود که الان نمیدونم کجاس.فقط روش نوشته بود،نمکِ زندگیت میشه.صمد هاج و واج داشت نگام می کرد.بعد دو دقیقه به حرف اومد که:"خانم جان؟"

و من بهش گفتم که صمد ساکت باش و یه لیوان آب بده دستم.یه لیوان آب داد دستم ولی بچه زده بود زیر گریه و نتونستم حتی یه لیوان آب بخورم.همینجوری زل زده بودم به دهنش که باز بود و داشت عربده می کشید.صمد رو فرستادم پی ِ شیرخشک و خودم بغلش کردم و راه بردمش.بچه آروم شد و خوابش برد.روی کاناپه گذاشتمش و منتظر اتفاقِ بعدی بودم.که تو زنگ زدی و من فقط تونستم بگم همه چی خوبِ و زود نیا خونه.گمونم نباید جمله ی دوم رو می گفتم،که تو زود اومدی خونه و داشتی دیوونه می شدی.اون شب من شام کتلت سوخته بی نمک خوردم و تو فقط داشتی حرص می خوردی.که این چه کاری بود کردی.صمد هم که دیگه این طرفا پیداش نشد.هی می گفتی حالا چه جوری پدر مادرشو خودمون می تونیم پیدا کنیم.این بچه رو از کجا آوردی که اینجوری شده بلایِ جونمون؟من فقط نگام به قاب عکس ها بود و منتظر یه فرصت بودم که ازت بپرسم این زن و مرد کین که عکسشونو گذاشتی بغلِ عکس خانم جونت.اما نشد بپرسم.تو بچه رو برداشتی و از خونه رفتی بیرون و دیگه هم برنگشتی.دیگه خیلی وقته کسایی که از این خونه رفتن برنگشتن.فقط برام بنویس.برام از بچه بنویس و راستی،الان دیگه انقدری بزرگ شده که لازم نباشه دستکش بهش بپوشونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 23:33  توسط فهیمه  | 

آخ که دی؛...

فقط برایِ خالی نماندنِ آرشیو دی ماه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 22:36  توسط فهیمه  | 

دست ها یک.دست ها دو.دست ها سه.


-دست هاش را توی هوا تکان میداد و دور می شد.دوربین را گرفته بود دستش و از توی آن لنز دوست نداشتنی داشت چیزی را میدید،چیزی را ثبت می کرد که بعد ها یادش نرود که آن طور تکان دادن دست ها توی هوا یعنی بر می گردم.

-دستش ماند لای در.کیسه ی خرید از دستش افتاد و سیب ها قل خوردند روی زمین.پشت دستش کبود شده بود.آخ و اوخ می کرد و می خندید.انگار یکی،یکی که هزار سال پیش توی این خانه زندگی می کرد پشت سر هم می گفت"پشت دستم رو داغ کردم که دیگه به کسی نگم دوست دارم"

-بالای گهواره ی خالی ایستاده بود و لالایی میخواند.زنگ در را که زدند،روسریش را برداشت،موهای ِ کوتاهِ یکدست سفیدش را زیرِ آن تکه پارچه قایم کرد.زنگ در را که زدند،می دانست هیچ اتفاق عاشقانه ای قرار نیست اتفاق بیفتد.این را از طرز تکان دادن ِ دست هایش فهمیده بود.این را وقت رفتن نفهمیده بود.حالا فهمیده بود.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 20:8  توسط فهیمه  | 

آخ که آبان؛..پارت 2

اول از همه سلام و وقت بخیر و بعدشم این که تا کی میخواین این راه ِ کجِ بی مقصد ِ لوس ِ بی انتها رو ادامه بدین و درباره ی بچه های سرطانی فیلم های "آب،دوغ،خیار"ی بسازین که آخرش باید از فرطِ مریضی به "به ندای حق لبیک گویند" و اون وسط پدر و مادر از هم جدا شده باز با هم آشتی کنن و چند تا بچه ی دیگه توی همون بیمارستان از "صدقه سر" ِ اون طفلک ِ بینوا حالشون خوب بشه و تازه انقدری هم بیشعور باشین که فیلم رو تویِ همچین موقع هایی از سال پخش کنین که یه عده مخاطبِ بیشعور تر مثل ِ من بشینن و "چیلیک چیلیک" اشک بریزن؟

و دوم اینکه چرا از وسطِ پاییز به اینور دیگه نارنگی خوردن تبدیل به ذوقیِ عبث و بیخود میشه و جای ِ اون رو پتو مسافرتی و نسکافه و یه جای گرم و نرم میگیره؟چرا ما ها انقدر بی وفا و عقده ای هستیم و انقدر زود پیمان هامون رو "می گسلیم"؟

و سوم اینکه چرا انقدر ناگههههههانی این دو تا فسقل باید بزرگ بشن و انقدری بزرگ بشن که دیگه نشه جوابگویِ تیکه پرونی های بی مزه شون بود و بعد از هر سخنِ نغزشون لبخند بزنی و تو دلت به خودت بگی:"اینا که برا شماها فلان ِ ،برا ما خیلی وقتِ بیسار شده ولی شماها خوش باشن که این هم دمی از زندگانی ست به هر حال."

و چهارم،ندارد.یعنی دارد ولی توش غر و اینها ندارد.توش همش تحسین و حبذا است به دوشیزه شمیم که ایشا بعد کنکور میاد اینا رو میخونه:">

-من زنده ام.نفس می کشم حتی فقط به قول ِ رویا افشار؛"آدم خوابش میگیره" گاها و این سیکل معیوب هر ده روز یه بار اتفاق می افته و اینبار اومدم تا در میونش بذارم با شماها و اصولا چون شمایی وجود نداره اینجا از ندای ِ خویشتن ِ خودم بابت ِ اینهمه فداکاری و به فکر من بودن تشکر میکنم.و من الله التوفیق.


+پدر گرامی من دارم درس میخونم.ولی الان درس نمیخونم دیگه چون ساعت 11 است و مخم دیگه نمیکشه.اومدم که نمره های ِ تست ِ شیمی رو ببینم از تو سایت.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 22:50  توسط فهیمه  | 

آخ که آبان؛...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1392ساعت 16:42  توسط فهیمه  | 

آخ،که مهر...

من یک کنکوری بدبختم.این پست صرفا جهت خالی نبودن ِ آرشیو "مهرماه" می باشد.و من الله توفیق.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 23:48  توسط فهیمه  |