انگار من هستم

در ستایش بیست‌و‌شش آذر

بچه‌های دوره‌ی ما تقریبا همه‌شون دانشگاه قبول شدن. همه‌شون هم خوشحال به نظر می‌رسن. به شخصه خودم یادمه روزی که رویا یه دفعه وسط کلاس فیزیک گفت : واااای، یه سال دیگه دلمون تنگ می‌شه.
یادمه که اون‌روز، امروز خودم رو دیدم و غصه شدم. می‌خوام بگم همیشه به این باور زندگی کردم که داشته‌های الان، نداشته‌های فردان. داشته‌های فردا هم خدا می‌دونه چقدر دلخواهِ من باشن. همچین آدمی‌ام یعنی. می‌تونم وسط خوشحالی‌ ِمهمونی تولد بهترین دوستم بزنم زیر گریه. گریه‌ای که باید ده سال بعدش سر دیدنِ عکس‌های مهمونی بکنم. حالا به هر حال. همه‌شون تقریبا دانشگاه قبول شدن.
بچه‌خفن‌های دیروز مدرسه، همونایی که همیشه دفتر به ابرو و لاک و سیاهی پشت چشم‌شون گیر می‌داد، دو دسته‌ان. یا دوست پسر دارن و هر شب عکس می‌ذارن اینستاگرام. یا تنهان و با پُست‌های آبدوغکیِ عاشقانه زندگی می‌کنن. یعنی برا من که بیرون گود نشستم اینجوریه‌ها. وگرنه برا خودشون که نه. ناراحتن. حق دارن خب. ولی به‌هرحال تکلیفشون با خودشون معلومه.
بقیه‌شون چی؟ منظورم بقیه‌ی بچه‌های دانشگاه قبول شده به استثنای لیست بالا، خب اونا هم آره و هم نه. می‌خوام بگم منطقی‌ترن. بعضیاشون رو می‌کنن. بعضیاشونم نه. بعضیاشون فقط به besti هاشون می‌گن. ولی اونا هم تکلیفشون با خودشون مشخصه. به‌هرحال من هفت سال "مهدوی" بودم. الانم هنوز در ارتباطم حتی می‌دونم لایف‌استایل‌ها رو. می‌دونم چقدر فرق داشتم و دارم با بقیه‌شون از روز اول. حالا اصلا من این‌ها رو دارم به بی‌ربط‌ترین شکل ممکن این‌جا می‌نویسم که چی؟ نمی‌دونم واقعا. یعنی ‌می‌دونم. می‌خوام غر بزنم که چه زندگی‌ایه که آخه من دارم؟ یه روز خوشحال یه روز ناراحت. ولی تریبونِ درست ندارم. مثلا باید این‌ها رو به عنوان یه آدم ناشناس یه جایی می‌ذاشتم که کسایی که می‌خونن دلسوزی الکی نکنن. بگردن تو زندگی‌اشون، مثل من پیدا کنن بعد برام کامنت بذارن من خوشحال بشم مثلا.
هیشکی هیچ‌وقت نمی‌فهمه "فهیمه" واقعی رو و این واقعا یه ماجرایِ رو اعصابه نه چیز خفنی که بخوام بکنم تو چش و چال ِ شما ./

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 20:50  توسط فهیمه  | 

استعفا

من از شما می‌پرسم آدم‌ها تا حالا مُرده بودن مثلا یا نمی‌دیدن یا لال‌مونی گرفته‌بودن یا سعی می‌کردن با ایگنور کردن به روم نیارن؟ بعد حالا همه‌ی این آدم‌ها کنار هم جمع شدن و یادشون افتاده باید رسالت خودشون رو برمبنای "بیایم یهویی همه با هم برینیم بهش:ی :ی :ی " انجام بدن. این موجِ تو اینجوری‌ای و اونجوری‌ای یه‌دفعه از کجا شروع شد؟ 

خسته‌ام. دوست‌داشتم اون تصور کج‌و‌کوله‌ای که از خودم داشتم حداقل یه ذره‌اش درست بود نه این‌که الان برسم یه این نقطه که وبلاگ و استاتوس و پُست و اصلا، "نوشتن" برای من نیست و نمی‌تونم از پسش بربیام. چیزایی که می‌نویسم بی‌محتوا ترینه و گُنگ‌ترینه و همش ادا بازیه. می‌مُردین زودتر به روم می‌آوردین خب؟ من الان توی هجده‌سالگی باید متوجه بشم که دیگه نباید بنویسم؟ متوجه بشم که هیچ مخاطبی ندارم؟ متوجه بشم که یه مغرور بی‌سوادم؟ واقعا فکر می‌کنین انگیزه‌ای دارم برای پیدا کردن یه چیز جدید؟ یه چیزی که از پسش بربیام؟ 

زندگیِ معمولی بای دیفالت آدم‌ها چه جوریه؟ داف‌ها چه‌جوری زندگی می‌کنن؟ مارک لوازم آرایششون چیه؟ بگین برم داف بشم حداقل تو این سه‌چهار ماهِ آخر هجده‌سالگیم.

خدافظ . باقی بقاتون 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 16:56  توسط فهیمه  | 

چه دانستم که این غوغا مرا این‌سان کند مجنون

"آدم خانه‌اش یک‌جاست، دلش هزار جایِ دیگر." *

و پایان:)


* از روی جلد همشهری‌داستان؛ شماره‌ی آبان‌ماه

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 0:25  توسط فهیمه  | 

قسم به بارون و کلیشه‌نبودنش

سلام. ببین داره بارون می‌یاد و من کاش بلدبودم یه بحث راه می‌انداختم باهات با محوریت این‌که "باران؛ یک کلیشه‌ی‌عاشقانه نیست" . حتی تنها پدیده‌ایه که تو با خیالِ‌راحت می‌تونی "الف"ـش رو تبدیل به "و" بکنی و بگی بارون. 

ببین داره بارون می یاد. اگه اینجوری بگم که "اولین‌بارون"ِ امساله، قبول‌دارم که تبدیلش کردم به کلیشه. ولی اگه بهت بگم که "همه‌ی وقتی که داشت بارون می‌اومد به تو فکر می کردم بی هیچ موسیقیِ‌متنی"، چی؟ نه؛ این اسمش نمی‌تونه لوس‌بازی باشه. چون یه‌وقتی هست که تو بلدنیستی کلمه ها رو یه‌جوری کنارهم بچینی که نه اسمت بشه لوس، نه عاشق و نه مزخرف. منم که خداااای این قرتی‌بازیام وقتی می‌رسه به تو.

ببین داره بارون می‌یاد و من "شرمین نادری" می‌خونم و به تو فکر می‌کنم و منتظرم به مسیجم جواب‌بدی که نمی‌دی. وقتی جواب نمی‌دی یعنی "من" مغلوب‌شدم. مغلوبِ حرفی که نباید می‌زدم ولی آخه حتی اگه نمی‌گفتمش هم تو می‌دونستی الان که داره بارون می‌یاد من عمرا بیخیال باشم. در واقع بیخیالِ "تو و هر آنچه که به تو مربوط می‌شود".

داره بارون می‌یاد و من وقتی می‌گی"موقعی می‌یام سراغت که منتظرم نباشی"  خیلی می ترسم. خیلی.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 23:28  توسط فهیمه  | 

#ریکواست

میشه به من کمک کنید و برام یه قالب وبلاگ درست کنید؟ چون من هیچی بلد نیستم از قالب درست کردن و اینجا خیلی خیلی سفید و بخ شده از وقتی ماهیای بالای صفحه گذاشتن رفتن :(

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 23:46  توسط فهیمه  | 

از شهریوری که گذشت

آیم سو کانفیوزد. همین دیروز یا پریروز صبح بود که به خودم گفتم هیچ دلیلی برای ناراحتی وجود نداره. ولی تا حالا شده رو به روی آدمی قرار بگیرین که از شما به مراتب جامع تر و کامل تر باشه. اگه شما ده تا سیب دارین اون یه باغ پر از درخت سیب داشته باشه؟ وضعیت الان من اینه. متاسفانه من همیشه مشت دستم باز بوده. اون لایه های پنهانی احساسی و شخصیتی رو نداشتم. تا سال پیش البته داشتم به گمون خودم ولی وقتی از چند نفر پشت سر هم شنیدم که "پیچیدگی؟ نه تو که پیچیدگی نداری فقط عجیب حرف می زنی و خجالتی هستی" پیش خودم باورم شد که لابد همینم و توی دایره یِ پیچیدگی نداشتن و خجالتی بودن برایِ مردم لایک و کامنت گذاشتم و استاتوس نوشتم. مطابق میل دیگران رفتار کردنِ محض. مرتب به خودم گفتم "ناراحتش کردی." و از آدم مقابلم پرسیدم "ناراحت شدی؟" 

از قالبِ خودم دراومدم. بد نیست واقعا. حتی شگفت انگیز ولی هر تغییری بالا پایین درست میکنه و از همه بدتر "توقع" از بقیه که تو چرا بهم کمک نمیکنی حالا که تا اینجا منو آوردی؟ داستان معروفی که وجود داره ادامه ی ماجرا رو اینطوری روایت میکنه که من همیشه پشت سرت بودم و هواتو داشتم ولی میخواستم خودت رو پای خودت وایسی. میدونم این جمله رو می شنوم ازش. وقتی خیلی سردرگم و اذیت شدم بهم میگه، نه؟ اون روز شاید بیام اینجا بنویسم که چقدر خوب و خوشحالم ولی اِنی ویز؛ آیم سو کانفیوزد رایت نَو .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 18:55  توسط فهیمه  | 

.

.

-----

دست به گیرنده های خود نزنید.به زودی میام توضیح میدم.این برای خالی نموندن آرشیو مرداد ِ . تکمیلش میکنم :ی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 23:15  توسط فهیمه  | 

عنوان ندارد . واقعا ندارد

با سلام و درود . 

اینجانب فهیمه،هجده ساله صادره از شمیرانات - مسخره است ولی من متولد تهران نیستم - بر خود لازم و واجب می دارم که اینا رو تا دق نکردم بگم:(

ببینید من کنکور دادم و نمیتونم بهش فکر نکنم در حالیکه نباید بهش فکر کنم چون اتفاقی افتاد که هنوز نمیتونم بفهممش و می ترسم برای سال اینده هم اگه قرار باشه دوباره کنکور بدم بیفته.

از عید به اینور انقدری تو سر خودم و کتاب زدم که از هر کسی می پرسیدم ببین من مدیریت  ،زبان، دارو اینا ممکنه قبول بشم؟ می زد تو سرم که برو بابا مسخره تو حتی پزشکی هم قبول میشی . 

ولی این اتفاق ها فکر نمیکنم امسال بیفته.خب،من عمومی هامو به نظر خودم خوب و قابل قبول باید زده باشم با اینکه چک نکردم.ولی وقتی تایم اختصاصیا شروع شد همه چیز خراااب شد . انقدر وضعم خراب شد که توانایی بلند شدن و دادن برگه رو داشتم ولی سر جام نشستم و به بدترین شکلی که به قول آقای سلیمی یکی میتونست اختصاصیا رو بده،جواب دادم .

قبول نشدن تو کنکور تجربی برام مهم نیس چون من هنوز مورد علاقه ام زبان ِ ولی هیشکی باورش نمیشه و همه ی اینها رو می ذارن به حساب درس نخوندن و عذر و بهانه . همون کسایی که هر روز هر روز منو خانم دکتر صدا میکنن و پیش پیش وقت ویزیت هاشونم گرفتن.همه از دخترخاله ی فنچ اول دبیرستانیم شروع میشه تا اون بزرگتر ها . اینه که ترسناکه . متاسفانه با پیشرفت تکنولوژی هم که همه مجهز به وایبر و امثالهم شدن و روزی نیست که آدم ُ یاد اون روز کذایی کنکور نندازن. میدونم به خیال خودشون مثلا دارن منو حمایت میکنن ولی از یه طرفی هم براشون متاسفم .

خب؛اینا رو گفتم که یه ذره خالی بشم وگرنه که هیچ ارزش ادبی ای نداره برای خوندن. 

خدانگهدار شما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 21:27  توسط فهیمه  | 

آخرین ِ قبل از کنکور ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 20:33  توسط فهیمه  | 

وقتی میخوام غر بزنم حوصله سر بر هم میشم 2

یه وقت هایی هم میرسه که اون اتفاق هایی که باید نمی افته و تو فقط همه ی چیز های بد رو به هم گره می زنی و یه توده ی سیاه سنگین توی مغزت درست میشه که مثه مته شروع میکنه همه ی چیزهای خوب ِ زندگیتو سوراخ کردن و تو میمونی با اون توده سیاه سنگینِ ِ و خوشی های نصفه نیمه ی تباه شده.کسی که باید از اعماق وجودت دوسش داشته باشی تحویلت نمیگیره.خانواده؟هه.مسخره ترین واژه است وقتی به جونت همش غر می زنن و خیلی چیزها رو نمیدونن.البته چیز هایی که نمیدونن دقیقا جز همون دسته مسائلیه که خودشون فک میکنن توش عقل کلن و همه ی ماجرا رو درک میکنن ولی عملا ایجوری نیست.نمیفهمنت و به طرز مغرورانه ای باید اقرار کنم که هیچ کدوم از آدم های دوستی که صبح تا ظهر تو مدرسه میبینمشون هم منو نمی فهمن.به اونا  حتی نمیشه چیزی گفت.به اون یه نفری هم که باید بگی نمیتونی بگی چون دیگه اصلا به فکر تو و خواسته هات نیست.میبینین؟تبدیل شدین به یه جماعتِ نفهم بیشعور که اسم ِ منو ورداشتین گذاشتین "فهیمه" که خودتونُ راحت کنین.در حال حاضر من یه نفهم ِ تنها ِ خسته ِ پر از استرسم که همش دلم گریه میخواد و امان از "چیزهایی,نه نه خیلی خیلی چیزهایی هست که نمیدانی"..نمیدانید..ید
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 12:47  توسط فهیمه  |