انگار من هستم

#ریکواست

میشه به من کمک کنید و برام یه قالب وبلاگ درست کنید؟ چون من هیچی بلد نیستم از قالب درست کردن و اینجا خیلی خیلی سفید و بخ شده از وقتی ماهیای بالای صفحه گذاشتن رفتن :(

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 23:46  توسط فهیمه  | 

از شهریوری که گذشت

آیم سو کانفیوزد. همین دیروز یا پریروز صبح بود که به خودم گفتم هیچ دلیلی برای ناراحتی وجود نداره. ولی تا حالا شده رو به روی آدمی قرار بگیرین که از شما به مراتب جامع تر و کامل تر باشه. اگه شما ده تا سیب دارین اون یه باغ پر از درخت سیب داشته باشه؟ وضعیت الان من اینه. متاسفانه من همیشه مشت دستم باز بوده. اون لایه های پنهانی احساسی و شخصیتی رو نداشتم. تا سال پیش البته داشتم به گمون خودم ولی وقتی از چند نفر پشت سر هم شنیدم که "پیچیدگی؟ نه تو که پیچیدگی نداری فقط عجیب حرف می زنی و خجالتی هستی" پیش خودم باورم شد که لابد همینم و توی دایره یِ پیچیدگی نداشتن و خجالتی بودن برایِ مردم لایک و کامنت گذاشتم و استاتوس نوشتم. مطابق میل دیگران رفتار کردنِ محض. مرتب به خودم گفتم "ناراحتش کردی." و از آدم مقابلم پرسیدم "ناراحت شدی؟" 

از قالبِ خودم دراومدم. بد نیست واقعا. حتی شگفت انگیز ولی هر تغییری بالا پایین درست میکنه و از همه بدتر "توقع" از بقیه که تو چرا بهم کمک نمیکنی حالا که تا اینجا منو آوردی؟ داستان معروفی که وجود داره ادامه ی ماجرا رو اینطوری روایت میکنه که من همیشه پشت سرت بودم و هواتو داشتم ولی میخواستم خودت رو پای خودت وایسی. میدونم این جمله رو می شنوم ازش. وقتی خیلی سردرگم و اذیت شدم بهم میگه، نه؟ اون روز شاید بیام اینجا بنویسم که چقدر خوب و خوشحالم ولی اِنی ویز؛ آیم سو کانفیوزد رایت نَو .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 18:55  توسط فهیمه  | 

.

.

-----

دست به گیرنده های خود نزنید.به زودی میام توضیح میدم.این برای خالی نموندن آرشیو مرداد ِ . تکمیلش میکنم :ی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 23:15  توسط فهیمه  | 

عنوان ندارد . واقعا ندارد

با سلام و درود . 

اینجانب فهیمه،هجده ساله صادره از شمیرانات - مسخره است ولی من متولد تهران نیستم - بر خود لازم و واجب می دارم که اینا رو تا دق نکردم بگم:(

ببینید من کنکور دادم و نمیتونم بهش فکر نکنم در حالیکه نباید بهش فکر کنم چون اتفاقی افتاد که هنوز نمیتونم بفهممش و می ترسم برای سال اینده هم اگه قرار باشه دوباره کنکور بدم بیفته.

از عید به اینور انقدری تو سر خودم و کتاب زدم که از هر کسی می پرسیدم ببین من مدیریت  ،زبان، دارو اینا ممکنه قبول بشم؟ می زد تو سرم که برو بابا مسخره تو حتی پزشکی هم قبول میشی . 

ولی این اتفاق ها فکر نمیکنم امسال بیفته.خب،من عمومی هامو به نظر خودم خوب و قابل قبول باید زده باشم با اینکه چک نکردم.ولی وقتی تایم اختصاصیا شروع شد همه چیز خراااب شد . انقدر وضعم خراب شد که توانایی بلند شدن و دادن برگه رو داشتم ولی سر جام نشستم و به بدترین شکلی که به قول آقای سلیمی یکی میتونست اختصاصیا رو بده،جواب دادم .

قبول نشدن تو کنکور تجربی برام مهم نیس چون من هنوز مورد علاقه ام زبان ِ ولی هیشکی باورش نمیشه و همه ی اینها رو می ذارن به حساب درس نخوندن و عذر و بهانه . همون کسایی که هر روز هر روز منو خانم دکتر صدا میکنن و پیش پیش وقت ویزیت هاشونم گرفتن.همه از دخترخاله ی فنچ اول دبیرستانیم شروع میشه تا اون بزرگتر ها . اینه که ترسناکه . متاسفانه با پیشرفت تکنولوژی هم که همه مجهز به وایبر و امثالهم شدن و روزی نیست که آدم ُ یاد اون روز کذایی کنکور نندازن. میدونم به خیال خودشون مثلا دارن منو حمایت میکنن ولی از یه طرفی هم براشون متاسفم .

خب؛اینا رو گفتم که یه ذره خالی بشم وگرنه که هیچ ارزش ادبی ای نداره برای خوندن. 

خدانگهدار شما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 21:27  توسط فهیمه  | 

آخرین ِ قبل از کنکور ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 20:33  توسط فهیمه  | 

وقتی میخوام غر بزنم حوصله سر بر هم میشم 2

یه وقت هایی هم میرسه که اون اتفاق هایی که باید نمی افته و تو فقط همه ی چیز های بد رو به هم گره می زنی و یه توده ی سیاه سنگین توی مغزت درست میشه که مثه مته شروع میکنه همه ی چیزهای خوب ِ زندگیتو سوراخ کردن و تو میمونی با اون توده سیاه سنگینِ ِ و خوشی های نصفه نیمه ی تباه شده.کسی که باید از اعماق وجودت دوسش داشته باشی تحویلت نمیگیره.خانواده؟هه.مسخره ترین واژه است وقتی به جونت همش غر می زنن و خیلی چیزها رو نمیدونن.البته چیز هایی که نمیدونن دقیقا جز همون دسته مسائلیه که خودشون فک میکنن توش عقل کلن و همه ی ماجرا رو درک میکنن ولی عملا ایجوری نیست.نمیفهمنت و به طرز مغرورانه ای باید اقرار کنم که هیچ کدوم از آدم های دوستی که صبح تا ظهر تو مدرسه میبینمشون هم منو نمی فهمن.به اونا  حتی نمیشه چیزی گفت.به اون یه نفری هم که باید بگی نمیتونی بگی چون دیگه اصلا به فکر تو و خواسته هات نیست.میبینین؟تبدیل شدین به یه جماعتِ نفهم بیشعور که اسم ِ منو ورداشتین گذاشتین "فهیمه" که خودتونُ راحت کنین.در حال حاضر من یه نفهم ِ تنها ِ خسته ِ پر از استرسم که همش دلم گریه میخواد و امان از "چیزهایی,نه نه خیلی خیلی چیزهایی هست که نمیدانی"..نمیدانید..ید
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 12:47  توسط فهیمه  | 

ای آسمون زیبا،ای دنیای رویایی...لالالای لالای لای

:ی بیاین رمزُ بگیرین ازم اگه خواستین;;)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 13:40  توسط فهیمه  | 

اسفندِ "عزیزِ" ما؟!!

خب،من واقعا نمیخوام احساساتی به این ماجرا نگاه کنید ولی "دوستی" واقعا چیزِ بزرگ و وصف ناشدنی ای هستش که باید دو دستی بچسبیمش و نذاریم از دلمون بیرون بره.حرفِ خوبی که شهرزاد امروز زد این بود که تو وقتی کسی رو دوست داری بدترین کارها هم در حقت بکنه می بخشیش و اصلا به روت هم نمیاری ولی امان از وقتی که از چشمت بیفته دیگه طرفُ به فلانتم حساب نمیکنی.خب؟حالا من میگم اصلا گیرم همه ی مشکلات و ناملایمات اتفاقی و عمدی ما رو نشونه گرفته باشن،ما که میتونیم بلد باشیم قدِ خودمون خوب باشیم.اصلا هم این قضیه شعاری نیست.چون من امتحانش کردم و از پسش براومدم.بیاین ِوقتی ماجرایی رو می شنویم زود به هم نریزیم که اولین برداشت ما از اون ماجرا غلط ترین برداشتِ دنیاس.وقتی خواستین دعوا کنین و پای ِمدیر و آقای هاشمیُ به ماجرا باز کنید و اجازه بدید شیخ سوژه داشته باشه برا کنجکاو شدن به فکر اشکایِ شمیم باشید که وقتی سرشو گذاشته بود رو پام،دونه های اشک از چشماش سر میخوردن و تا وقت خشک شدنِ اشک ها دلِ من هزار دفعه مرد و من طرفدار هیشکی هم نیستم تازه ولی دارم میگم بیاین به این چیز های ریزِ ماجرا هم نگاه کنید.چه دلیلی داره این همه بدیُ بزرگ کردن؟ماجرا به حدِ کافی سخت و بزرگ بود برامون ولی با قطع رابطه و نامرد خطاب کردنِ همدیگه چی درست میشه؟باشه؛من دارم شعار میدم اصلا.باشه و تسلیم ولی ببینیم آخرش کی برنده میشه.سرِ این یکی شرط می بندم که به حرف من می رسید.


+عصبانیم از دستتون بچه هایِ کلاس که نمی دونید اینجا ازتون حرف زدم ولی عصبانیم،همین کفایتِ :"
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 16:14  توسط فهیمه  | 

بَه..مَن!

قراره نباشم یه مدتی.خدافظی با دنیای ِ شریف مجازی و همه ی متعلقاتش.هیچ وقت آرزو و هدفم این نبودِ که لبخند به لبِ معلمایِ عزیز بیارم.همیشه اون وسط ها دست و پا می زدم.ولی الان میخوام ببینم اگه یه کم بیشتر دست و پا بزنم چی میشه.اگه کسی هم دنبالم بگرده سرآخر اینجا باید پیدام کنه و اگه خواست کامنت بذاره؛ بهم روحیه بده.دعا کنید برنگردم از تصمیمم و موفق بشم.و خُب اینکه دنیای بعد کنکور به مراتب زیباتر و قشنگ ترِ مثل اینکه.به امید اون موقع:)
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 0:4  توسط فهیمه  | 

آخ که دی؛...دوباره...

ببینید من خیلی صریح و قاطع باختم و یه چیزی تو وجودم مُرد که با یه موزیک یا کتابِ خوب که بشه سر فرصت خوند جاش پر میشه ولی به هر حال من باختم و این باختِ مجازی طور توی سرم میمونه و احساس میکنم که آبروم کلی رفته ولی در عین حال خوشحالم که بهم ثابت شد این رهی که دوست دارم برم هیچ پایانی نداره جز علاف کردنِ خودم ولی این رهی هم که فی الواقع دارم می رم رو اصلا دوسش ندارم برای همین همه ی کارها نصفه نیمه میمونه و...

 خلاصه باختم دیگه:))

چرا نمیشه یه چیز باحال خفن نوشت که همه انگشت به دهن بمونند و بیشتر از اینکه تو باعث حیرت دیگران بشی،دیگران باعث حیرت تو میشن و انقدر باعث حیرت میشن که بهشون حسودیت میشه و خودت میشی دختر تنهای جنگل که نه تنها همه ازش نمیترسن و فرار نمیکنن که حتی به مهمونی دعوتش میکنن که بهش ثابت بشه کماکان بادی نیستی که ما رو بلرزونی که اگر هم باشی ما بید نیستیم و درخت گردوئیم.ها ها ها.

بیاین درخت دوستی بنشانید که بلکه من هم نسیم مهرورزی بشم و بِـوَزم که اوضاع اینگونه باقی نماند.



+خبردار شدیم که شهرزاد بهشتیان گاهی اینجا رو میخونه.من 25% برنده شدم همنجوری;;): *


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 20:36  توسط فهیمه  |