انگار من هستم

که تجربه نشد چیزی جز تنهایی

خانوم میم نه‌چندان عزیز 

اینجا رو کسایی که باید نمی‌خونن، برای همین بهترین جاست برای زدن حرفایی که دلم می‌خواد. تا حالا دلم نشکسته، گریه زیاد کردما ولی گمون نکنم دلم شکسته باشه از دست کسی. همیشه ناراحتیم به خاطر درک نشدن بوده. ناراحتی گنده‌ترم این روزا اینه که تنها کسی که اوضاع رو درک می‌کنه کاری از دستش برنمی‌یاد. یعنی نمی‌خواد که بربیاد. به قول خودش "شمام تو لیستی."من، منِ فهیمه، مثال یک شی، رفتم توی لیست. رفتم در کنار کارهایی که باید انجام بدی و کنارش تیک بزنی. همون لیستی که برای روزای اول و دوم جذابه نوشتنش و تیک زدن کنارش، بعد کم کم هم کارهایی که باید انجام بدی یادت می‌ره هم لیست رو گم می‌کنی.

خانومِ میم نه‌چندان عزیز؛ بله من می‌دونم که به زودی گم و فراموش می‌شم. ولی ای کاش که تو هم اینو بفهمی. اینو متوجه باشی و انقدر من رو با خاطرات و نوشته‌های نیش و کنایه‌دارت اذیت نکنی. بذاری همین‌جوری دلم نَشکسته باقی بمونه و همون گریه‌کردنا کارم رو راه بندازه. چون جور دیگه‌ای بلد نیستم غصه بخورم. 

خانومِ میم نه‌چندان عزیز {که من مجبورم هر دفعه از لفظ خانوم استفاده کنم، تا با میم اصلی اشتباه نشی}، من صاحب هیچ‌چیز نیستم. نه کتابِ "داستان خرس‌های پاندا به روایت .." و نه کتاب بزرگمهر حسین‌پور با امضاش. نه پیتزا برام خاطره ساخته و نه بتمن و استار وارز. تنهاترین و حقیقی‌ترین چیزایی که من صاحبشونم، یه مشت عکسِ سلفی و روزایی که پیاده بلوار کشاورز رو گز کردم. من هیچی ندارم. هیچی هم نخواهم داشت. نفر دوم نیستم. یعنی اگه نفر دومی هم باشه بدون که من نیستم. خیلی هم ناراحتم که نیستم، خیلی هم غصه‌دارم که می‌دونم اگه بخوام هم نمی‌شم. ولی تو هم بدون. بدون و دست از سرم بردار و مواظبت کن از کسی که دوستش داری. 

امضا

از طرف کسی که به همه‌ی نفرات اولِ رابطه‌ها حسادت می‌کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:33  توسط فهیمه  | 

اون که رفته دیگه هیچ‌وقت .. لا لالای...

آقای بلاگفا!

من باید به تو برگردم و بنویسم؟ من بهت اعتماد کرده‌بودم. به نظرم بی‌حاشیه‌تر و مفیدتر از پرشین‌بلاگ و امثالهم اومدی. اسمت هم از بقیه قشنگ‌تر بود. نوشته‌های مخصوصِ این‌جا رو هیچ‌وقت ازشون بک‌آپ نگرفتم. هر ماه برات یه چیزی می‌نوشتم. شده یه نقطه بذارم. ولی خب من اسمم رومه. "انگار" من باشم. اما تو چی؟ تو متعهد بودی. نبودی؟ یه عالمه نامه‌ی عاشقانه و رسیدن و نرسیدن و تبریک تولد و بزرگداشت و خاطره تو دلت بود. یعد یهو همه رو بلعیدی؟ حالا خودت نه، اون شرکت گور به گوریِ کانادایی یا آمریکایی همه رو خورد؟ من برگردم به عقب؟ که بازگشت به عقب و شروع دوباره؟ 

تو می‌دونی بهمنِ اون سالی که من باید ازش شروع کنم چه بر من گذشت؟ نمی‌دونی. والله که اگه می‌دونستی این کارو با من نمی‌کردی. اگه بلد بودی همه زندگی رو و نه فقط خودتو برمی‌گردوندی به عقب، بله! اون‌موقع منم راضی، خدا هم راضی. می‌دونی یه هفته است گم شده و جواب منو نمی‌ده؟ اگه واقعن، واقعنِ واقعنِ واقعن، درست حسابی برگشته بودی به عقب، شاید که منم یه جور دیگه تصمیم می‌گرفتم. یه جوری که الان از شدت معده‌درد دلم نخواد برگردم به تو و بنویسم با وجودِ بی‌معرفتی‌ای که کردی. که چایی نبات رو بذارم بغل دستم، تند تند تایپ کنم و با بست‌فرند م حرف بزنم، بلکه آروم بشم. بلکه معده درد ِ کوفتی بهم امون بده و بذاره دو ساعت بخوابم. 

این درست نبود. یا همه باید با همه چیزمون بر می‌گشتیم، یا یکی برای همیشه می‌رفت که فقط داغش بمونه رو دلمون نه که بمونه و با بودنِ نصفه‌نیمه‌اش بشه آینه‌ی دق.

آقای بلاگفا!

من یک احمقِ همیشه در بازگشتم. به تو بر می‌گردم و می‌نویسم و حلال می‌کنم اون قالبی که از من گرفتی و یک‌ماه خلائی که توی آرشیوم ساختی. ولی این‌دفعه، منم بازی. خواستی برگردی، منم با خودت برگردون. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 6:37  توسط فهیمه  | 

در میانه‌های باهار

قرار بود از آن همه چیزی که داشتیم؛ غم کنارمان بماند و مابقی همه محو و دور شوند. قرار بود موقع باز کردن مشت‌های کوچکمان؛ که اول کوچک بودند بعد بالغ شدند و بعدتر ها قرار است که خسته؛ مقاومت نکنیم تا کمی قبل‌تر از آن که به قرص و دارو پناه بیاوریم برای فراموشی، بتوانیم برای دیگران این طور تعریفش کنیم: 
تصمیم خودم بود.
قرار است رکاب بزنیم و سرمان را بالا بگیریم و لذت رهایی موهایمان را در باد مرهمی کنیم برای همه‌ی نبودن‌ها و ندیدن‌ها و نتوانستن‌هایی که بالاخره یک جا زمین گیرمان می‌کند و تعجب نکنیم که چرا با این سرعت و شتاب، زنجیر چرخ‌ها پاره نمی‌شوند یا چرا زمین نمی‌خوریم؟
باید نوع گریه‌مان عوض می‌شد. خودمان می‌دانیم که بهانه‌ها چقدر ابلهانه و کودکانه‌اند ولی بزرگ شده‌ایم و چهره‌های بی‌نقابمان برای بقیه باورکردنی نیست. بیداری کشیدن برای مرتب کردن کمدهای هزار سال دور مانده از خودمان، باورکردنی نیست. عوضش گم شده‌ایم یا خودمان را سرگرم چیزی کرده‌ایم که اسمش شد نوستالژی و نه "مرثیه‌ای برای چیزهایی که شاید هنوز بتوان نگهشان داشت". بزرگ شده‌ایم و هر لحظه بی‌طاقت‌تر و خسته‌تر از قبل می‌شویم ولی رکاب زدن‌ها، ... رکاب زدن‌ها باید ادامه داشته‌باشد و به خودمان مربوط است که آرزو کنیم مسیرمان دورتر از همیشه باشد یا بخواهیم همین الان تمام شود. تمام شویم.

-عکس مربوط به این پست : از صفحه‌ی MIM |

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:23  توسط فهیمه  | 

Invincible

تراپی‌های شبانه‌م رو جدی‌تر گرفتم. و به این‌اَدی‌کوئت ِ ارغ، این‌وِنسِبل رو هم اضافه می‌کنم، به لطف خانوم "Kelly Clarkson" که فریاد می‌زنه توی گوشم من شکست‌ناپذیرم، من شکست‌ناپذیرم. بار اول نهایت سعی‌م رو کردم که انتلکت نباشم و بگردم به ربط بین ناکافی بودن و مغلوب‌نشدن، و استدلالم براش جمله‌ایه از هدی با مضمونِ <اونایی که خوابن، خوش‌به‌حالشون ولی حالا که ما به بیداری دچاریم دیگه آرزوی خواب نکنیم برای خودمون> - نتِ ضعیفی دارم و بعدا عین جمله‌اش رو می‌نویسم :ی - 

دو روز مونده به نوزده سالگی و نه تنها که میم رو ندیدم بلکه دانشگاه هم نمی‌رم و کارم رو هم از دست دادم، از طرفی امروز تولد مدیریته و نمی‌دونم باید تبریک بگم یا نه. تبریک گفتن باعث بیش‌ازحد خوب‌بودنم می‌شه و تبریک‌نگفتن باعث می‌شه مدیریت پیش خودش فک کنه "اینم یکی از اوناش بود." 

دو روز مونده به نوزده‌سالگی و باورش نمی‌کنم تا وقتی که اولین پستِ تبریک روی صفحه‌ی فیسبوکم بیاد و ساعت از ده و بیست‌وپنجِ صب بگذره. از تراپی‌های شبانه بگم که شب وقتِ دوش‌گرفتن و غرق‌شدن تو جادوی نرم‌کننده ست، بعدش ماگ‌های سرامیکی چایی، انگار که مخدر ِ جدیدم باشه و فرو دادن هر قلپ چایی از چیزی که هستم این‌ادی‌کوئت‌تر و این‎‌ونسبل‌ترم بکنه، درکنارش لاک می‌زنم. بنفش، و با عطیه شوخی ‌می‌کنم که "لاک بنفش خریدما" و جواب می‌گیرم "عبضیییی! بنفش ناموس منه." و ادامه می‌دم "فردا بیارم جلو ریاست جمهوری بزنی؟" و می‌خنده. فکر می‌کنم به تجمعِ سکوتِ فردا و این‌که مگه چی می‌شه با عطیه بشینیم لب جوب <جو، جوی، وات اِور> و لاک براش بزنم و بخندم که عطیه هم بخنده ولی توی دلم غصه‌ی پیری نوزده‌سالگی رو بخورم.

باید بنویسم چی ‌می‌خوام و چی دوست‎‌دارم؟ به چی رسیدم و به چی نرسیدم؟ بلد نیستم. یعنی نمی‌تونم. بهترین پاسخم برای وضع الانم اینه که گشتن‌های متمادیِ نامحسوسم بین آدم‌ها تموم بشه و واقعی‌ترین و همیشگی‌ترین دوستم رو پیدا کنم. که دیگه مجبور به وبلاگ‌نوشتن و سعی به توضیح‌دادن نکنم، که لاک جدید و چایی و لباس نو کافی‌ترین بمونن برای تراپی‌های شبانه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:43  توسط فهیمه  | 

Invisible Smiley

علی، هفده ساله ست. توی مهمونی‌ها اول با پسرخاله‌اش، محمدعلی ِبیست و یکی دو ساله جور می‌شه. من هم این‌طرف می‌شینم بینِ بقیه‌ی آدمای مهمونی. بعد از رفتنِ خاله‌اش، با داداشای پونزده ساله‌ی من ایکس‌باکس بازی می‌کنه. بعد از همه‌ی اینا، نیم ساعت مونده به رفتنِ ما، حمید رو می‌فرسته سراغم که "بیا، علی کارت داره."
بقیهِ نیم‌ساعت قشنگ می‌شه. علی برام ماجرا تعریف می‌کنه و جمله‌ی قبل از شروعِ روایتاش اینه:
"اینو فقط به تو دارم می‌گم‌ها!"
و بعد از نشون دادنِ شعری که نوشته، تصمیمش مبنی بر خواننده شدن و دوست شدن با "یاس" و خریدن آیفون 6 ِ قسطی بدونِ چک ضمانت، بهم می‌گه:
"آره، حالا به کسی نگیا!"
من می‌دونم که واقعا تنها نفری هستم که شعرش رو خوندم، می‌دونم می‌خواد خواننده بشه و می‌دونم نگرانِ فالوورهای اینستاگرامشه.
ولی به هر حال، دیشب بعد از تصمیم یهوییم مبنی بر حرف‌زدن با یه دوستِ نادیده‌ی خیلی خوب وقتی وسط حرفاش بهم گفت:
"من خیلی به همه ادوایس می‌دم‌آ... مشاور خانواده‌ام به قولی."
می‌خواستم از پشت صفحه‌ی گوشی بپرم بغلش کنم که "ببین آخه من می‌دونم چه سخته شنونده‌ی مدام بودن. وقتی این‌دفعه می‌خوای که یکی از بقیه بیاد و به تو گوش کنه و کسی نیست."
ما همیشه مشاورها، همیشه ‌careکنندگان، همیشه غصه‌ی غیر خوران، همیشه خود را پشتِ لبخندهای واقعی ولی ... قایم‌کنندگان، وقت ِغصه‌های خودمون که می‌شه نامرئی می‌کنیم خودمون رو. 
و این‌که، 
جانانِ من! من فقط نامرئی شدم. با شجاعتِ تمام. بهم زمان بده و روتو برنگردون...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 4:3  توسط فهیمه  | 

زندگی مطابقِ خواسته‌ی تو پیش ‌... نمی‌رود

یک‌بار که خودم شمردم شصت‌وپنج تا بود، رئیس اما جایی نوشته‌بود شصت‌وسه پله. در را پشت سرم می‌بندم، آرام و با احتیاط می‌روم بالا و مواظب گلدان‌های همسایه‌ام. کلید را توی قفل درِ شماره سه و چهار می‌اندازم و به تکه‌ی کوچکی از زندگی که این‌جا جریان دارد نگاه می‌کنم. در را پشت سرم می‌بندم و فقط چند ثانیه وقت دارم تا به در تکیه دهم، چشم‌هایم را ببندم و به هیچیِ مطلقِ قبل از شروع؛ فکر کنم. 
بعد دانه دانه زنگ‌ها و تلفن‌ها شروع می‌شود، "در رو ببندید، لطفا" ها و "کفشتون رو لطف کنید بیرون دربیارین، داخل کمد هست" ها. لبخند می‌زنم و سر و سامان می‌دهم، لبخند می‌زنم و آشپزخانه را مرتب می‌کنم، لبخند می‌زنم و حواسم به ساعت نیست، لبخند می‌زنم و فکر می‌کنم امروز برایِ این خانه ی قشنگِ نیازمند مراقبت چه کار می‌توانم بکنم.
"همه‌چی امن و امانه؟"
بله همه‌چی امن و امان است. فقط اگر وسطش یاد زندگیِ بیرون از این‌جایم نیفتم. فقط اگر سعی کنم یادِ خودِ ترسیده و تنها مانده‌ام نیفتم. یادم نیفتد که شب باید بروم خانه و بی‌خیال‌تر از همیشه عکس‌های بچه‌های مدرسه و خوشی‌هایشان را این‌جا و آن‌جا لایک کنم بعد هم از خستگی خوابم ببرد. که با بچه‌ها بعد از کنسلیِ کلاس، سینما نروم که کلی کار کرده و نکرده دارم. 
از شصت‌وسه پله که پایین می‌آیم، دست‌هایم را باز می‌کنم. که خودم را مثلا قوی کرده‌باشم، برای چیزی که اسمش را گذاشته‌اند، "بلعیدن ِ زندگی". این‌که بخندی به همه‌ی پشت‌ و رو بودن و برعکس بودنش. این‌که هیچ‌چیزش به هیچ‌چیز دیگرش نمی‌آید و تو باید قوی باشی و باز هم لبخند بزنی. که وقتی رسیدی خانه و شروع کردی به پشت دستت کرم‌ِ مرطوب‌کننده زدن، گریه‌ات نگیرد برای هجده‌ساله بودنِ مداومت. حتیِ اگر فقط ازش چهل‌ و نه روز مانده باشد. 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:24  توسط فهیمه  | 

"گنگِ خواب‌دیده" روایت می‌کند- دو

آخیش. بارها خوش‌حالم می‌کنه این قضیه که آدمِ درک کردن و توضیح دادنم. می‌تونم ساعت‌ها گوش کنم، ساعت‌ها بنویسم، و ساعت‌ها روانشناسی‌تون کنم. من این کار رو انجام می‌دم چون از اون رویِ بداخلاقِ بی‌منطقِ اذیت‌کننده‌ی آدما که سال‌هاست توی وجود خودم ندارمش، می‌ترسم. از بی‌منطق شدن‌ها و فحش‌دادن‌هاتون. راحت بخوام بگم از اون روی سکه‌تون می‌ترسم.

من امروز برای اولین‌بار دلم خواست داد بزنم. دلم خواست به آدمی که اشتباه کاملا برای اون بوده و برخورد درست از من، داد بزنم. که فکر نکنه از قیطریه می‌یاد نمایش کارگردانی می‌کنه و من پادوی پلاتوئم و ساکن دروازه‌غارم. می‌خواستم داد بزنم فاصله‌ی محله‌ی شما تا جایی که من زندگی می‌کنم ده دقیقه هم نیست، من هم برند می‌تونم بپوشم و خودم رو اون‌جوری که نباید آرایش کنم. می‌تونم بگم صحبت‌کردن با شما در شان و شخصیت من نیست.

من بهترین همکارها و بهترین رئیس دنیا رو دارم تو جایی که کار می‌کنم. باورتون نشه شاید ولی می‌خندیم کلی به آدم‌هایی که میگن من دوستِ امین -رئیسِ پلاتو- ام و امین دقیقااا از اون آدم‌ها متنفره. 

من حالم خوبه. خوبی که منتظرم آدمِ درستی توی زندگیم پیدا بشه و بفهمه که نیاز به ساعت‌های متمادی فرو رفتن توی آغوشش دارم. -بله من لوسم- ولی این تنها چیزیِ که می‌خوام. برای امشب و ماجراهاش بعد از ظهرش. برای فرداها و شقایق‌هاشمی‌های بی‌منطقِ زندگیم..:)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:19  توسط فهیمه  | 

"?Is there nothing more anybody can do"

خب کارهای زیادی بوده که من به تنهایی یادشون گرفتم، ولی هر چی بیش‌تر می‌گذره بیش‌تر متوجه این ماجرا می‌شم که نمی‌تونم هیچ‌وقت تنهایی قالبِ این‌جا رو عوض کنم. (بله، همین سفیدِ یخچالی که قبلا بالاش ماهی داشت هم کار من نبود؛ حتی.) من سفیدِ یخچالی این‌جا رو بی‌نهایت دوست دارم و با دنیا عوضش نمی‌کنم:ی کمکم کنید که بتونم عکسِ هدر رو عوض کنم؛ فقققققط همین. دوست دارین بشینم براتون گریه کنم مثلا؟ یا پست ننویسم؟ نچ نچ نچ.

دیس ایز دِ پیکچر بای دِ وی

:* به داوطلبینِ عزیز.

  • تایتل هم از another day in paradise دزدیده شده، بلکه بیشتر متوجهِ ابعادِ دردناکی قضیه بشین:"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:39  توسط فهیمه  | 

غم‌نومه‌ی سی ِ دی.

سوار پله‌برقی اولِ زیرگذر ولیعصر می‌شوم. فکر می‌کنم اگر جوابش را زودتر دیده‌بودم، وقت تحویل پلاتو به امین یک‌دفعه‌ توی آشپزخانه می‌زدم زیر گریه. که این جوابِ همه‌ی خوبی‌هایی که امروز به کائنات فرستادم نبود. بعد شاید امین یک لیوانِ یک‌بارمصرف می‌داد دستم به صرفِ آب. و در ادامه شاید "هر وقت بهتر شدی، برو :)
که این‌جور نشد.
درد را با خودم بردم سوارِ مترو کردم. سرم را به شیشه‌ی سردِ مترو تکیه دادم. خنکی‌اش مغزم را سِر کرده‌بود. ابی می‌خواند ... "روح غرور مرده را در اشک خود شناختم.." توی مترو هم گریه‌ام نمی‌گیرد. شهید بهشتی پیاده می‌شوم، به سمتِ تجریش خط عوض می‌کنم. اخم می‌کنم. و نگاه‌ِ سنگین بعضی‌هاشان روی من. که "نگاش کن. صورتی پوشیده. چه دافی.." یک ایستگاه مانده به مقصد یک صندلی خالی می‌شود. فرصت می‌کنم گوشیم را نگاه کنم. و می‌ایستم. در خودم، درجایی از خودم متوقف می‌شوم. آدم‌ها ثابت‌اند و من تند تند تایپ می‌کنم. send را می‌زنم. عصبانی‌ام و آدم‌ها دوباره به حرکت افتاده‌اند. قطار می‌ایستد. پیاده می‌شوم. تند تند پله‌ها را می‌روم بالا. کارتم را نشان دستگاه می‌دهم. دوباره تند تند پله‌ها را می‌روم ... می‌دوم بالا. 
توی خیابان هم نمی‌شود گریه کرد. یک‌جایی از ذهنم برمی‌گردد به همه‌ی مردهایی که امروز دیدم. که از همه‌شان "سلام. ممنون. ببخشید می‌تونم خواهش کنم و ..." شنیدم. مردهای محترم. حداقل محترم با من. برمی‌گردم به خودم. که کجا اشتباه کردم؟
"تقصیر اونه مگه؟" 
"نه."
دو ثانیه بعد توی دلم محکم فریاد می‌کشم که "بله! تقصیرِ اونه." آرام می‌شوم. کاش زنگ می‌زد. اَه. کاش زنگ می‌زدی. ابی هم‌چنان می‌خواند .. "با این‌که این سکوت شنیدنی‌تره..." خفه‌شو ابی‌جان که هر چه می‌کشم از همین سکوت‌ها و جواب‌های تلخ بعدش است.
می‌پیچم توی خیابان تاریک. هشت و نیم شب است. مرد و زن جوانی که رو‌به‌رویم راه می‌روند قوت قلب من می‌شوند. می‌شمارم. سه ‌ماه. سه ماه مانده از هجده سالگی. و خوب نگذراندمش. 
زوجِ جوان می‌پیچند توی یکی از فرعی‌ها.
من ولی به مسیر مستقیمم ادامه می‌دهم. تنهایی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:29  توسط فهیمه  | 

home alone

افتادم بینِ حلقه‌ی آدم‌های مختلفی که هر کدوم با نفر کناردستی و روبه‌روییشون زمین تا آسمون فرق دارن و برام شاید تو دلشون می‌خونن :" این دختره این‌جا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه .."
من به عنوانِ دوست و همراه باید بشناسمشون، کمکشون کنم و با دنیاشون آشنا باشم. این‌طرف قضیه ولی خودِ داغونِ بدبختم نشسته که هنوز نتونسته کسی رو توی حلقه‌ی آدمای درهم برهمش جا بده که متوجهش باشه و تک تک حالت‌ها و دیالوگ‌ها و رفتارهاشو بتونه تطبیق بده با خصوصیاتش. متوجه باشه که صرفا گفتن "احساساتی و حساس بودن" برام کافی نیست که حتی آزاردهنده است. 
می‌تونم برای سال جدید میلادی آرزو داشته‌باشم؟ اگه می‌شه تنها و تنهاترین آرزوم اینه که بالاخره یک نفر رو پیدا کنم که نه عینِ من، که متوجهِ من باشه. اصلا هر چقدر هم که لوس باشه این جمله، "درک"ـم کنه.

 


عنوان هم اشاره داره به حالِ پسربچه‌ی home alone 1 همان‌قدر شجاع و همان‌قدر تنها، توامان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:8  توسط فهیمه  |