انگار من هستم

It's all about #BlueMonday

پونصد تومنی نارنجی هنوز توی کیف پولم منتظر نشسته. باید برم باهاش صحبت کنم و بهش حالی کنم که ترم تموم شده و هیچ دوشنبه ساعت پنجِ بعد از ظهری دوباره مثل قدیم تکرار نمی‌شه که باز از پله‌ها بیاد بالا و ازم پول خرد بخواد. بعد ازم بپرسه تو هم چایی می‌خوری؟
.

سرمو تکون می‌دم که یعنی "نه" و به لیوان سرامیکی روی میز اشاره می‌کنم که یعنی "من خوردم". و بعد باز دوباره سرمو می‌اندازم پایین که یعنی "دارم حسابداری می‌خونم". ولی حواسم به بوفه است. حواسم به دیالوگاست. حواسم به کیف و موبایلشه که گذاشته روی میز، جلوی من. که یعنی "بر می گرده میاد اینجا؟". حواسم به پونصد تومنی‌ایه که اگه نبود سرنوشت چایی چی می‌شد.
چایی رو ریخت و برگشت اومد نشست رو به روی من. سرمو آوردم بالا. نگاش کردم. گفت که سر رسیدش گم شده. یاد روزی می‌افتم که توی کافه خواستم یه چیزی توی سر رسیدش بنویسم و هیچی به نظرم نرسید. هیچ متن و جمله و کلمه‌ی خاصی که آدم بعدا که می‌خونه پیش خودش بگه: " کار کی می‌تونه باشه جز فلانی؟" یا "دختره‌ی دیوونه" و بعدش هم بخنده.
گفت سررسیدش رو گم کرده و من زیپِ کوله‌م رو باز کردم و ظرف در دارِ پلاستیکی رو آوردم بیرون. گفت "چی داری؟" و خندید. گفتم کیک.
-"مامان پخته. بچه‌ها هی از صبح ازش خوردن."
کیکِ سیب داشتم.
-"پای سیب یعنی؟
+ نه. فرق می‌کنه. این کیکِ سیبه."
همیشه کوله‌م پر از چیزاییه که توی بقیه‌ی کوله‌ها پیدا نمی‌شه. پرسید "چنگال هم داری؟" و براش عجیب بود که گفتم " آره".
اضطراب داشتم. هیچ کدوم اون لحظه‌ها نمی‌توست برای من باشه. نشستن توی سلف با کسی که نمی‌شناسمش درست حسابی. ولی بهم محبت کرده بود. و محبتش منِ تنهایِ عقده‌ای رو جذب کرده بود.
شروع کرد به حرف زدن. به حرف زدن درباره‌ی قصه‌ی آدمای دور و بر. که آیدا امروز ارائه داشت. یا "این دختر پشت سریه، چه دافیه. می‌شناسیش؟" و از آرش گفت. از وحید چیزی نگفت. اما من از دل نگرونیم برای المیرا گفتم. اما بازم چیزی از وحید نگفت. رفت که لیوان کاغذی رو بندازه توی سطل و من نمی‌دونستم بعدش چه در پیشه. باید خدافظی کنم؟ باید باهاش تا دم در دانشگاه برم و بعد ازش خدافظی کنم؟ برگشت سمت میز. من شروع کردم به جمع کردن جزوه‌م. پالتوم رو داشتم می‌پوشیدم که دیدم رفت توی آسانسور. در آسانسور بسته نشد اما. منتظر من بود؟
.

هر لحظه فکر می‌کردم تا برسم به آسانسور، در آسانسور بسته می‌شه. اما نشد. هپی‌فیس ترین بودم. اما صورتم ترسیده بود. درونِ خوش‌حال و بیرونِ ترسیده؟ بله. دقیقا حالم همین بود. از آسانسور اومدیم بیرون و از جلوی حراست گذشتیم و دیدم نه. من واقعا دنبال این آدم راه افتادم. قبل از رد شدن از خیابون یه دفعه گفتم:
"من واقعا دارم با تو میام. چرا؟" و خندیدم. خنده‌ی عصبی. یعنی "تو که از من بزرگ‌تری و تجربه داری و برنامه‌ی زندگیت مشخصه، بیا بهم بگو قدم بعدی رو." گفت: "بیا دیگه. داری میای. چی کارت کنم؟". و خندید. خنده‌ی واقعی. یعنی "می‌دونم دارم چی کار می‌کنم. دستتو بده بهم تا از خیابون ردت کنم."
.
دستم مثلِ یه تیکه چوب خشک شده بود. انقدر خشک شده بود که بالای آرنجم رو گرفت و از خیابون ردم کرد. بعد هم پرسید: "تا حالا یه پسر از خیابون ردت نکرده بود، نه؟" بهش گفتم که "اذیتم نکن" و دستم رو مشت کردم و زدم به بازوش. و بازم خندید. توی ماشین هم درونم خوش‌حال بود و بیرونم ترسیده. چون بازم این اتفاقا واسه من نبود. هیچ‌کدومشون واقعی به نظر نمی‌رسید. می‌دونستم عمرشون اندازه‌ی همین ده دقیقه‌ی رسیدن تا ایستگاه متروئه.
.

باید بشینم و اینا رو برای پونصد تومنیِ هنوز منتظر ِتوی کیف پولم تعریف کنم. این‌که دیگه کسی از پله‌ها بالا نمیاد که پول خرد بخواد برای چایی. که بهش کیک تعارف کنم و آخرش ببینم یه تیکه‌ی کوچیک از کیک رو گذاشته بمونه واسه من. که سررسیدش بدونِ هیچ جمله‌ی عاشقانه‌ای گم شده باشه و از وحید چیزی نگه و بفهمه که چقدر داره اولین‌های زندگیم رو به دست میاره. با این‌که می‌دونه موندنی نیست و همین زودیا می‌ره. بعدش پونصد تومنی رو بر‌ می‌دارم و با یه بسته تی‌بگ می‌ذارمش توی مجموعه‌ای که دارم برای آدم‌های رفته، درست می‌کنم. این‌بار با لبخندی که روی صورتمه و درونی که ترسیده.
.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 23:48  توسط فهیمه  | 

"Ingenue, ingenue I just don't know what to do"

برای خودم ماگ گربه سفارش دادم. ماگ‌م نه و نیم سانت ارتفاع داره و رنگ دسته و داخلش، سفیده. طرحش؟ گفتم که. یه عااالمه از این استیکرای گربه‌ی فیسبوکی رو چپونده تو دل هم. هی که خسته‌ی درس و امتحانا و حالِ آروم و بی‌بخار خودم می‌شم، می‌رم عکسِ ماگ‌م رو باز می‌کنم و یه کم براش ذوق می‌کنم. بعد وضعیت سفارش رو چک می‌کنم که از دیروز تا الان نوشته: در حال چاپ.
دونه دونه گربه‌هام دارن روی سرامیک متولد می‌شن و به نظر خودم آدم دغدغه‌مندی‌م که پیگیری می‌کنم وضع گربه‌ها رو. این حرف رو دلم می‌خواست دو سه شب پیش به ح. بگم. وقتی نوشت:
"چه قدر خوبه تنها دغدغه‌های زندگیت درناست و این چیزا." {اشاره به آموزش و ساختِ درنا برای یادبود زلزله‌ی بم تو کافه.}
یا نه قبل از اون به الف. بگم. وقتی برام نوشت:
"شما رنگی رنگی‌تو فوروارد کن." {اشاره به اشتراک گذاری محتوای سایت رنگی رنگی تو گروه تلگرامی}
یا اصلا قبل‌ترش وقتی سر تولد ع. خیلی جدی در برابر اصرار بقیه برای گفتنِ آرزوهای تولدش، عینِ این جمله رو با تمام ایمان و اعتقادم بهش گفتم:
"نه! اگه آرزوهاتو بگی که برآورده نمی‌شن."
یا خیلی خیلی خیلی قبل‌ترش وقتی به میم. گفتم:
"دال. منو لایک کردا!:) "و جواب شنیدم:
"به سمِ فیل ابرهه."
یا اصلا برگردیم به همین دیروز. وقتی داشتم سعی می‌کردم عکسِ گیاهم رو توی سایت پیدا کنم و دیدم بین هزار تا گل و گلدون فقط عکسِ این نیست لابد از بس که کوچیک و ساده‌ست، به گیاه گفتم که نگران نباشه. خودم ازش مراقبت می‌کنم { هرچند بعدش پرستو برام از تجربه‌ی مشابه‌ش گفت و مُردن گیاهش در انتها} و بعد که گیاه رو بغلش کردم و باهاش رقصیدم، به نظرم اومد خود گیاه هم این سطح از دغدغه رو دوست نداشت. شاید اگه زبون وا می‌کرد بهم می‌گفت:
"می‌شه این مزخرفات رو رها کنی و بری سراغ تصمیمای مهم؟"
آخر شب برای میم. فرستادم:
"هر زنی حق داره یکیو داشته‌باشه روزی نیم‌ساعت بره تو بغلش، غر بزنه و ماچ بشه." {از خلال توییترِ ر.واو.ی.الف}
و در ادامه براش نوشتم اگه راست می‌گی از این متنا برام فوروارد کن جای چرت و پرتای تو رخت‌خوابی‌ت. و جواب داد:
"ای جون:**"
و وقتی فهمید با جوابش چه گندی زده به توقعات ِمن، ادامه داد:
"غراتو زدی؟"
و آره، غرهای دیشبم رو زده‌بودم. درباره‌ی مدرسه بود و آدماش و بچه‌ها و این‌که چقدر بی‌رحمانه ولی درست، حذفشون کردم از زندگیم، همون‌جوری که اونا تو اون هفت، هشت سالِ مسخره منو حذف کردن از دوستی و گند زدن به نوجوونیم { و خب واقعا هم حذف‌شدنشون از طرف من، مثال به سمِ فیل ابرهه و نشون دادنِ انگشت میانی رو می‌طلبه از طرف اونا}. و در ادامه ازم دوباره پرسید:
"به کی؟"
کسی رو نداشتم که. لابد به هوا و اتمسفری که احاطه کرده این زندگی رو. دوباره حرف زدیم. خیلی کم و مختصر. و نتیجه‌ی حرفا مثل قبل شد. این‌که فهیمه انسان باش و تصمیمِ درست رو بگیر و انتخاب کن. بعدش زندگی‌ت راحت‌تر می‌گذره و تکلیفت معلومه.
همم.
ولی آخه می‌دونین، هنوز وضعیت گربه‌ها در حالِ چاپه و گیاهم بی‌اسم و مراقبت مونده و دو تا از درناها هنوز توی کتابخونه‌م دارن نگاهم می‌کنن و اووو! همین الان رنگی رنگی نوشت:
"مدلِ خاص خودت باش. این‌طوری راحت‌تره زندگی."

*عنوان از Life in Mono

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 13:13  توسط فهیمه  | 

Take Me Back to My Boat on The River

به: میم.

مایلم به استحضار شما برسونم که این‌جانب در لاتاری گرین‌کارت امریکا ثبت‌نام کردم. به تنهایی و با تنهایی. با این‌که می‌دونم اسمم در نمیاد. با این‌که می‌دونم اگه اسمم دربیاد از خوشی دق می‌کنم ولی زیر همین تیکه از آسمون خدا می‌مونم. آقای عزیز، این روزا هم زدن رویا و واقعیت برام راه درمون شده. {شربت خوشمزه‌ای که وقتی زمان می‌گذره، ته‌مونده‌اش روی زبون مثل لیمو شیرین تلخ می‌شه.} ولی من مسیرم رو انتخاب کردم. کوله‌ام هنوز پر از لیمو شیرینه و جاده هنوز به نصف هم نرسیده. تو جاده تنهایی لیمو می‌خورم، گریه می‌کنم، جورابای بلندم رو بالا و بالاتر می‌کشم و وقتی باد میاد دستامو باز می‌کنم و چشامو توی آفتاب ریز می‌کنم.  تهِ جاده مثل اول جاده هیچی نیست. اما وقتی به تهش برسم پیش خودم سربلندم و با خیال راحت می‌شینم جای کشِ جورابامو می‌مالم. بعدش وارد مرحله‌ی بعد می‌شم. بله، 
life goes on and on..

انتهای پیامx

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ساعت 23:29  توسط فهیمه  | 

از روایت ها

به یک قرار داستان‌نویسی دعوت شده‌ام. پنج‌شنبه، پنج بعد از ظهر، کافه‌ای در نزدیکی چهارراه ولی‌عصر. توقع دارند که شرکت کنم و من آخرین‌باری که در جمع مجبور به نوشتن شدم، گریه‌ام گرفت. با همه‌ی بیست و دو ساله بودنم، ادعای وبلاگ‌ نویسی‌ام و ستونی که جدیدا در مجله‌ای معتبر به من داده شده‌است. همیشه سعی کرده‌ام از قرارهای یک دفعه‌ای، با هدف مشخص اما بدون توضیح کامل فرار کنم. همچنین در برابر سوال‌هایی مثل: فردا برنامه‌ات چیه؟ سعی کرده‌ام شلوغ‌ترین تصویر ممکن را از زندگی‌ام ارائه بدهم و پشت نقابی که بقیه دوست دارند صدایش کنند "بی‌اعتماد به نفسی" قایم شوم. اما من واقعا بی‌اعتماد به نفس یا جامعه گریز یا خجالتی نیستم. من فقط و فقط یک مشکل دارم. اینکه تنهایی را دوست دارم. و در جمع زبان و ذهنم با هم از کار می‌افتند و زیر نگاه‌های گذرا و غیر گذرای بقیه در خودم متوقف می‌شوم.
اما همین تنهایی که دنیا از آن گریزان است، گاهی وقت‌ها پر از شادی و جشن است. پر از کتاب و شعر و وبلاگ و موسیقی خوب و غذای خوبی که مطابق سلیقه‌ی خودت هست و بی رو دربایستی با خودت زندگی می‌کنی و از "من"ـی که هستی لذت می‌بری. اما تنهایی گاهی وقت‌ها هم عذاب‌آور و ناراحت‌کننده می‌شود. اشک آدم را در می‌آورد و مجبورت می‌کند کف اتاق، زیر لوستر دراز بکشی و به زلزله‌ای که هر لحظه احتمال دارد اتقاق بیفتد دلخوش کنی یا اگر اوضاع بدتر از این حرف‌ها باشد، امیدوار باشی به سیلاب اشکی که تو را با خودش به دنیایی دیگر می‌برد.
اما وقتی در مسیر رفتن قرار بگیرم، در واقع وقتی به اجبار در مسیر رفتن بگذارنم، جرئت تغییر مسیر را ندارم. حداقلش این است که می‌دانم تقریبا چه چیزی منتظر من است. یک فنجان قهوه، شاید کمی کیک. یک صفحه کاغذ – که ترجیح می‌دهم دفترچه‌ی خودم را ببرم که بتوانم هر چقدر دلم می‌خواهد جمله‌هایم را خط بزنم- یک خودکار آبی و میکروفونی که وقتی نوبتت بشود می‌گذارند روی میز. یا تو می‌روی پشت میز مخصوص و روی صندلی مخصوص می‌نشینی و متنت را می‌خوانی. کافه لابد پر از بوی دود سیگار و موهای فرفری بلند و موسیقی‌هایی ست که اسمشان نوک زبان آدمیزاد است اما یادت نمی‌آید و تا آخر مراسم حرصت می‌دهند. آخرش هم همه حداقل به نشانه‌ی احترام برایت دست می‌زنند و آخر مراسم هم عکس یادگاری می‌گیرند و در مسیر برگشت لابد به مزخرفی که مجبور شدم همان لحظه بنویسم، یا به صدایم که وقت خواندنش می‌لرزید یا دستم که عرق کرده و باعث شده‌بود جوهر روی کاغذ پخش شود، می‌خندند.
اما من برای همین جماعت، فردا در تنهایی خودم با موسیقی‌ای که اسمش را بلدم، داستانی می‌نویسم که پر از جادو و قشنگی است، ایمیل می‌کنم به سردبیرم و دو هفته‌ی بعد در ستونم، در مجله ای که دوستش دارم با تیتر: "چقدر دلهره‌آور است در جمع نوشتن" چاپ می‌شود.

--

یک/ من یک کانال تلگرامی باز کردم به این آدرس .  تبلیغ و بازاریابی هم بلد نیستم. اما دلم می‌خواد پُر از آدم بشه اینجا:")

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 20:44  توسط فهیمه  | 

نقطه

دلم می‌خواد یه ذره دیگه بنویسمش ولی بره توی آرشیو شهریور.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:27  توسط فهیمه  | 

که تجربه نشد چیزی جز تنهایی

خانوم میم نه‌چندان عزیز 

اینجا رو کسایی که باید نمی‌خونن، برای همین بهترین جاست برای زدن حرفایی که دلم می‌خواد. تا حالا دلم نشکسته، گریه زیاد کردما ولی گمون نکنم دلم شکسته باشه از دست کسی. همیشه ناراحتیم به خاطر درک نشدن بوده. ناراحتی گنده‌ترم این روزا اینه که تنها کسی که اوضاع رو درک می‌کنه کاری از دستش برنمی‌یاد. یعنی نمی‌خواد که بربیاد. به قول خودش "شمام تو لیستی."من، منِ فهیمه، مثال یک شی، رفتم توی لیست. رفتم در کنار کارهایی که باید انجام بدی و کنارش تیک بزنی. همون لیستی که برای روزای اول و دوم جذابه نوشتنش و تیک زدن کنارش، بعد کم کم هم کارهایی که باید انجام بدی یادت می‌ره هم لیست رو گم می‌کنی.

خانومِ میم نه‌چندان عزیز؛ بله من می‌دونم که به زودی گم و فراموش می‌شم. ولی ای کاش که تو هم اینو بفهمی. اینو متوجه باشی و انقدر من رو با خاطرات و نوشته‌های نیش و کنایه‌دارت اذیت نکنی. بذاری همین‌جوری دلم نَشکسته باقی بمونه و همون گریه‌کردنا کارم رو راه بندازه. چون جور دیگه‌ای بلد نیستم غصه بخورم. 

خانومِ میم نه‌چندان عزیز {که من مجبورم هر دفعه از لفظ خانوم استفاده کنم، تا با میم اصلی اشتباه نشی}، من صاحب هیچ‌چیز نیستم. نه کتابِ "داستان خرس‌های پاندا به روایت .." و نه کتاب بزرگمهر حسین‌پور با امضاش. نه پیتزا برام خاطره ساخته و نه بتمن و استار وارز. تنهاترین و حقیقی‌ترین چیزایی که من صاحبشونم، یه مشت عکسِ سلفی و روزایی که پیاده بلوار کشاورز رو گز کردم. من هیچی ندارم. هیچی هم نخواهم داشت. نفر دوم نیستم. یعنی اگه نفر دومی هم باشه بدون که من نیستم. خیلی هم ناراحتم که نیستم، خیلی هم غصه‌دارم که می‌دونم اگه بخوام هم نمی‌شم. ولی تو هم بدون. بدون و دست از سرم بردار و مواظبت کن از کسی که دوستش داری. 

امضا

از طرف کسی که به همه‌ی نفرات اولِ رابطه‌ها حسادت می‌کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:33  توسط فهیمه  | 

اون که رفته دیگه هیچ‌وقت .. لا لالای...

آقای بلاگفا!

من باید به تو برگردم و بنویسم؟ من بهت اعتماد کرده‌بودم. به نظرم بی‌حاشیه‌تر و مفیدتر از پرشین‌بلاگ و امثالهم اومدی. اسمت هم از بقیه قشنگ‌تر بود. نوشته‌های مخصوصِ این‌جا رو هیچ‌وقت ازشون بک‌آپ نگرفتم. هر ماه برات یه چیزی می‌نوشتم. شده یه نقطه بذارم. ولی خب من اسمم رومه. "انگار" من باشم. اما تو چی؟ تو متعهد بودی. نبودی؟ یه عالمه نامه‌ی عاشقانه و رسیدن و نرسیدن و تبریک تولد و بزرگداشت و خاطره تو دلت بود. یعد یهو همه رو بلعیدی؟ حالا خودت نه، اون شرکت گور به گوریِ کانادایی یا آمریکایی همه رو خورد؟ من برگردم به عقب؟ که بازگشت به عقب و شروع دوباره؟ 

تو می‌دونی بهمنِ اون سالی که من باید ازش شروع کنم چه بر من گذشت؟ نمی‌دونی. والله که اگه می‌دونستی این کارو با من نمی‌کردی. اگه بلد بودی همه زندگی رو و نه فقط خودتو برمی‌گردوندی به عقب، بله! اون‌موقع منم راضی، خدا هم راضی. می‌دونی یه هفته است گم شده و جواب منو نمی‌ده؟ اگه واقعن، واقعنِ واقعنِ واقعن، درست حسابی برگشته بودی به عقب، شاید که منم یه جور دیگه تصمیم می‌گرفتم. یه جوری که الان از شدت معده‌درد دلم نخواد برگردم به تو و بنویسم با وجودِ بی‌معرفتی‌ای که کردی. که چایی نبات رو بذارم بغل دستم، تند تند تایپ کنم و با بست‌فرند م حرف بزنم، بلکه آروم بشم. بلکه معده درد ِ کوفتی بهم امون بده و بذاره دو ساعت بخوابم. 

این درست نبود. یا همه باید با همه چیزمون بر می‌گشتیم، یا یکی برای همیشه می‌رفت که فقط داغش بمونه رو دلمون نه که بمونه و با بودنِ نصفه‌نیمه‌اش بشه آینه‌ی دق.

آقای بلاگفا!

من یک احمقِ همیشه در بازگشتم. به تو بر می‌گردم و می‌نویسم و حلال می‌کنم اون قالبی که از من گرفتی و یک‌ماه خلائی که توی آرشیوم ساختی. ولی این‌دفعه، منم بازی. خواستی برگردی، منم با خودت برگردون. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 6:37  توسط فهیمه  | 

در میانه‌های باهار

قرار بود از آن همه چیزی که داشتیم؛ غم کنارمان بماند و مابقی همه محو و دور شوند. قرار بود موقع باز کردن مشت‌های کوچکمان؛ که اول کوچک بودند بعد بالغ شدند و بعدتر ها قرار است که خسته؛ مقاومت نکنیم تا کمی قبل‌تر از آن که به قرص و دارو پناه بیاوریم برای فراموشی، بتوانیم برای دیگران این طور تعریفش کنیم: 
تصمیم خودم بود.
قرار است رکاب بزنیم و سرمان را بالا بگیریم و لذت رهایی موهایمان را در باد مرهمی کنیم برای همه‌ی نبودن‌ها و ندیدن‌ها و نتوانستن‌هایی که بالاخره یک جا زمین گیرمان می‌کند و تعجب نکنیم که چرا با این سرعت و شتاب، زنجیر چرخ‌ها پاره نمی‌شوند یا چرا زمین نمی‌خوریم؟
باید نوع گریه‌مان عوض می‌شد. خودمان می‌دانیم که بهانه‌ها چقدر ابلهانه و کودکانه‌اند ولی بزرگ شده‌ایم و چهره‌های بی‌نقابمان برای بقیه باورکردنی نیست. بیداری کشیدن برای مرتب کردن کمدهای هزار سال دور مانده از خودمان، باورکردنی نیست. عوضش گم شده‌ایم یا خودمان را سرگرم چیزی کرده‌ایم که اسمش شد نوستالژی و نه "مرثیه‌ای برای چیزهایی که شاید هنوز بتوان نگهشان داشت". بزرگ شده‌ایم و هر لحظه بی‌طاقت‌تر و خسته‌تر از قبل می‌شویم ولی رکاب زدن‌ها، ... رکاب زدن‌ها باید ادامه داشته‌باشد و به خودمان مربوط است که آرزو کنیم مسیرمان دورتر از همیشه باشد یا بخواهیم همین الان تمام شود. تمام شویم.

-عکس مربوط به این پست : از صفحه‌ی MIM |

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:23  توسط فهیمه  | 

Invincible

تراپی‌های شبانه‌م رو جدی‌تر گرفتم. و به این‌اَدی‌کوئت ِ ارغ، این‌وِنسِبل رو هم اضافه می‌کنم، به لطف خانوم "Kelly Clarkson" که فریاد می‌زنه توی گوشم من شکست‌ناپذیرم، من شکست‌ناپذیرم. بار اول نهایت سعی‌م رو کردم که انتلکت نباشم و بگردم به ربط بین ناکافی بودن و مغلوب‌نشدن، و استدلالم براش جمله‌ایه از هدی با مضمونِ <اونایی که خوابن، خوش‌به‌حالشون ولی حالا که ما به بیداری دچاریم دیگه آرزوی خواب نکنیم برای خودمون> - نتِ ضعیفی دارم و بعدا عین جمله‌اش رو می‌نویسم :ی - 

دو روز مونده به نوزده سالگی و نه تنها که میم رو ندیدم بلکه دانشگاه هم نمی‌رم و کارم رو هم از دست دادم، از طرفی امروز تولد مدیریته و نمی‌دونم باید تبریک بگم یا نه. تبریک گفتن باعث بیش‌ازحد خوب‌بودنم می‌شه و تبریک‌نگفتن باعث می‌شه مدیریت پیش خودش فک کنه "اینم یکی از اوناش بود." 

دو روز مونده به نوزده‌سالگی و باورش نمی‌کنم تا وقتی که اولین پستِ تبریک روی صفحه‌ی فیسبوکم بیاد و ساعت از ده و بیست‌وپنجِ صب بگذره. از تراپی‌های شبانه بگم که شب وقتِ دوش‌گرفتن و غرق‌شدن تو جادوی نرم‌کننده ست، بعدش ماگ‌های سرامیکی چایی، انگار که مخدر ِ جدیدم باشه و فرو دادن هر قلپ چایی از چیزی که هستم این‌ادی‌کوئت‌تر و این‎‌ونسبل‌ترم بکنه، درکنارش لاک می‌زنم. بنفش، و با عطیه شوخی ‌می‌کنم که "لاک بنفش خریدما" و جواب می‌گیرم "عبضیییی! بنفش ناموس منه." و ادامه می‌دم "فردا بیارم جلو ریاست جمهوری بزنی؟" و می‌خنده. فکر می‌کنم به تجمعِ سکوتِ فردا و این‌که مگه چی می‌شه با عطیه بشینیم لب جوب <جو، جوی، وات اِور> و لاک براش بزنم و بخندم که عطیه هم بخنده ولی توی دلم غصه‌ی پیری نوزده‌سالگی رو بخورم.

باید بنویسم چی ‌می‌خوام و چی دوست‎‌دارم؟ به چی رسیدم و به چی نرسیدم؟ بلد نیستم. یعنی نمی‌تونم. بهترین پاسخم برای وضع الانم اینه که گشتن‌های متمادیِ نامحسوسم بین آدم‌ها تموم بشه و واقعی‌ترین و همیشگی‌ترین دوستم رو پیدا کنم. که دیگه مجبور به وبلاگ‌نوشتن و سعی به توضیح‌دادن نکنم، که لاک جدید و چایی و لباس نو کافی‌ترین بمونن برای تراپی‌های شبانه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:43  توسط فهیمه  | 

Invisible Smiley

علی، هفده ساله ست. توی مهمونی‌ها اول با پسرخاله‌اش، محمدعلی ِبیست و یکی دو ساله جور می‌شه. من هم این‌طرف می‌شینم بینِ بقیه‌ی آدمای مهمونی. بعد از رفتنِ خاله‌اش، با داداشای پونزده ساله‌ی من ایکس‌باکس بازی می‌کنه. بعد از همه‌ی اینا، نیم ساعت مونده به رفتنِ ما، حمید رو می‌فرسته سراغم که "بیا، علی کارت داره."
بقیهِ نیم‌ساعت قشنگ می‌شه. علی برام ماجرا تعریف می‌کنه و جمله‌ی قبل از شروعِ روایتاش اینه:
"اینو فقط به تو دارم می‌گم‌ها!"
و بعد از نشون دادنِ شعری که نوشته، تصمیمش مبنی بر خواننده شدن و دوست شدن با "یاس" و خریدن آیفون 6 ِ قسطی بدونِ چک ضمانت، بهم می‌گه:
"آره، حالا به کسی نگیا!"
من می‌دونم که واقعا تنها نفری هستم که شعرش رو خوندم، می‌دونم می‌خواد خواننده بشه و می‌دونم نگرانِ فالوورهای اینستاگرامشه.
ولی به هر حال، دیشب بعد از تصمیم یهوییم مبنی بر حرف‌زدن با یه دوستِ نادیده‌ی خیلی خوب وقتی وسط حرفاش بهم گفت:
"من خیلی به همه ادوایس می‌دم‌آ... مشاور خانواده‌ام به قولی."
می‌خواستم از پشت صفحه‌ی گوشی بپرم بغلش کنم که "ببین آخه من می‌دونم چه سخته شنونده‌ی مدام بودن. وقتی این‌دفعه می‌خوای که یکی از بقیه بیاد و به تو گوش کنه و کسی نیست."
ما همیشه مشاورها، همیشه ‌careکنندگان، همیشه غصه‌ی غیر خوران، همیشه خود را پشتِ لبخندهای واقعی ولی ... قایم‌کنندگان، وقت ِغصه‌های خودمون که می‌شه نامرئی می‌کنیم خودمون رو. 
و این‌که، 
جانانِ من! من فقط نامرئی شدم. با شجاعتِ تمام. بهم زمان بده و روتو برنگردون...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 4:3  توسط فهیمه  |