انگار من هستم

عنوان ندارد . واقعا ندارد

با سلام و درود . 

اینجانب فهیمه،هجده ساله صادره از شمیرانات - مسخره است ولی من متولد تهران نیستم - بر خود لازم و واجب می دارم که اینا رو تا دق نکردم بگم:(

ببینید من کنکور دادم و نمیتونم بهش فکر نکنم در حالیکه نباید بهش فکر کنم چون اتفاقی افتاد که هنوز نمیتونم بفهممش و می ترسم برای سال اینده هم اگه قرار باشه دوباره کنکور بدم بیفته.

از عید به اینور انقدری تو سر خودم و کتاب زدم که از هر کسی می پرسیدم ببین من مدیریت  ،زبان، دارو اینا ممکنه قبول بشم؟ می زد تو سرم که برو بابا مسخره تو حتی پزشکی هم قبول میشی . 

ولی این اتفاق ها فکر نمیکنم امسال بیفته.خب،من عمومی هامو به نظر خودم خوب و قابل قبول باید زده باشم با اینکه چک نکردم.ولی وقتی تایم اختصاصیا شروع شد همه چیز خراااب شد . انقدر وضعم خراب شد که توانایی بلند شدن و دادن برگه رو داشتم ولی سر جام نشستم و به بدترین شکلی که به قول آقای سلیمی یکی میتونست اختصاصیا رو بده،جواب دادم .

قبول نشدن تو کنکور تجربی برام مهم نیس چون من هنوز مورد علاقه ام زبان ِ ولی هیشکی باورش نمیشه و همه ی اینها رو می ذارن به حساب درس نخوندن و عذر و بهانه . همون کسایی که هر روز هر روز منو خانم دکتر صدا میکنن و پیش پیش وقت ویزیت هاشونم گرفتن.همه از دخترخاله ی فنچ اول دبیرستانیم شروع میشه تا اون بزرگتر ها . اینه که ترسناکه . متاسفانه با پیشرفت تکنولوژی هم که همه مجهز به وایبر و امثالهم شدن و روزی نیست که آدم ُ یاد اون روز کذایی کنکور نندازن. میدونم به خیال خودشون مثلا دارن منو حمایت میکنن ولی از یه طرفی هم براشون متاسفم .

خب؛اینا رو گفتم که یه ذره خالی بشم وگرنه که هیچ ارزش ادبی ای نداره برای خوندن. 

خدانگهدار شما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 21:27  توسط فهیمه  | 

آخرین ِ قبل از کنکور ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 20:33  توسط فهیمه  | 

وقتی میخوام غر بزنم حوصله سر بر هم میشم 2

یه وقت هایی هم میرسه که اون اتفاق هایی که باید نمی افته و تو فقط همه ی چیز های بد رو به هم گره می زنی و یه توده ی سیاه سنگین توی مغزت درست میشه که مثه مته شروع میکنه همه ی چیزهای خوب ِ زندگیتو سوراخ کردن و تو میمونی با اون توده سیاه سنگینِ ِ و خوشی های نصفه نیمه ی تباه شده.کسی که باید از اعماق وجودت دوسش داشته باشی تحویلت نمیگیره.خانواده؟هه.مسخره ترین واژه است وقتی به جونت همش غر می زنن و خیلی چیزها رو نمیدونن.البته چیز هایی که نمیدونن دقیقا جز همون دسته مسائلیه که خودشون فک میکنن توش عقل کلن و همه ی ماجرا رو درک میکنن ولی عملا ایجوری نیست.نمیفهمنت و به طرز مغرورانه ای باید اقرار کنم که هیچ کدوم از آدم های دوستی که صبح تا ظهر تو مدرسه میبینمشون هم منو نمی فهمن.به اونا  حتی نمیشه چیزی گفت.به اون یه نفری هم که باید بگی نمیتونی بگی چون دیگه اصلا به فکر تو و خواسته هات نیست.میبینین؟تبدیل شدین به یه جماعتِ نفهم بیشعور که اسم ِ منو ورداشتین گذاشتین "فهیمه" که خودتونُ راحت کنین.در حال حاضر من یه نفهم ِ تنها ِ خسته ِ پر از استرسم که همش دلم گریه میخواد و امان از "چیزهایی,نه نه خیلی خیلی چیزهایی هست که نمیدانی"..نمیدانید..ید
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 12:47  توسط فهیمه  | 

ای آسمون زیبا،ای دنیای رویایی...لالالای لالای لای

:ی بیاین رمزُ بگیرین ازم اگه خواستین;;)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 13:40  توسط فهیمه  | 

اسفندِ "عزیزِ" ما؟!!

خب،من واقعا نمیخوام احساساتی به این ماجرا نگاه کنید ولی "دوستی" واقعا چیزِ بزرگ و وصف ناشدنی ای هستش که باید دو دستی بچسبیمش و نذاریم از دلمون بیرون بره.حرفِ خوبی که شهرزاد امروز زد این بود که تو وقتی کسی رو دوست داری بدترین کارها هم در حقت بکنه می بخشیش و اصلا به روت هم نمیاری ولی امان از وقتی که از چشمت بیفته دیگه طرفُ به فلانتم حساب نمیکنی.خب؟حالا من میگم اصلا گیرم همه ی مشکلات و ناملایمات اتفاقی و عمدی ما رو نشونه گرفته باشن،ما که میتونیم بلد باشیم قدِ خودمون خوب باشیم.اصلا هم این قضیه شعاری نیست.چون من امتحانش کردم و از پسش براومدم.بیاین ِوقتی ماجرایی رو می شنویم زود به هم نریزیم که اولین برداشت ما از اون ماجرا غلط ترین برداشتِ دنیاس.وقتی خواستین دعوا کنین و پای ِمدیر و آقای هاشمیُ به ماجرا باز کنید و اجازه بدید شیخ سوژه داشته باشه برا کنجکاو شدن به فکر اشکایِ شمیم باشید که وقتی سرشو گذاشته بود رو پام،دونه های اشک از چشماش سر میخوردن و تا وقت خشک شدنِ اشک ها دلِ من هزار دفعه مرد و من طرفدار هیشکی هم نیستم تازه ولی دارم میگم بیاین به این چیز های ریزِ ماجرا هم نگاه کنید.چه دلیلی داره این همه بدیُ بزرگ کردن؟ماجرا به حدِ کافی سخت و بزرگ بود برامون ولی با قطع رابطه و نامرد خطاب کردنِ همدیگه چی درست میشه؟باشه؛من دارم شعار میدم اصلا.باشه و تسلیم ولی ببینیم آخرش کی برنده میشه.سرِ این یکی شرط می بندم که به حرف من می رسید.


+عصبانیم از دستتون بچه هایِ کلاس که نمی دونید اینجا ازتون حرف زدم ولی عصبانیم،همین کفایتِ :"
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 16:14  توسط فهیمه  | 

بَه..مَن!

قراره نباشم یه مدتی.خدافظی با دنیای ِ شریف مجازی و همه ی متعلقاتش.هیچ وقت آرزو و هدفم این نبودِ که لبخند به لبِ معلمایِ عزیز بیارم.همیشه اون وسط ها دست و پا می زدم.ولی الان میخوام ببینم اگه یه کم بیشتر دست و پا بزنم چی میشه.اگه کسی هم دنبالم بگرده سرآخر اینجا باید پیدام کنه و اگه خواست کامنت بذاره؛ بهم روحیه بده.دعا کنید برنگردم از تصمیمم و موفق بشم.و خُب اینکه دنیای بعد کنکور به مراتب زیباتر و قشنگ ترِ مثل اینکه.به امید اون موقع:)
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 0:4  توسط فهیمه  | 

آخ که دی؛...دوباره...

ببینید من خیلی صریح و قاطع باختم و یه چیزی تو وجودم مُرد که با یه موزیک یا کتابِ خوب که بشه سر فرصت خوند جاش پر میشه ولی به هر حال من باختم و این باختِ مجازی طور توی سرم میمونه و احساس میکنم که آبروم کلی رفته ولی در عین حال خوشحالم که بهم ثابت شد این رهی که دوست دارم برم هیچ پایانی نداره جز علاف کردنِ خودم ولی این رهی هم که فی الواقع دارم می رم رو اصلا دوسش ندارم برای همین همه ی کارها نصفه نیمه میمونه و...

 خلاصه باختم دیگه:))

چرا نمیشه یه چیز باحال خفن نوشت که همه انگشت به دهن بمونند و بیشتر از اینکه تو باعث حیرت دیگران بشی،دیگران باعث حیرت تو میشن و انقدر باعث حیرت میشن که بهشون حسودیت میشه و خودت میشی دختر تنهای جنگل که نه تنها همه ازش نمیترسن و فرار نمیکنن که حتی به مهمونی دعوتش میکنن که بهش ثابت بشه کماکان بادی نیستی که ما رو بلرزونی که اگر هم باشی ما بید نیستیم و درخت گردوئیم.ها ها ها.

بیاین درخت دوستی بنشانید که بلکه من هم نسیم مهرورزی بشم و بِـوَزم که اوضاع اینگونه باقی نماند.



+خبردار شدیم که شهرزاد بهشتیان گاهی اینجا رو میخونه.من 25% برنده شدم همنجوری;;): *


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 20:36  توسط فهیمه  | 

مادرِ من،مادرِ من!تو یاری و یاورِ من.

نمیدونی چقدر طفلی و کوچولو بود.از پشت مانیتور می خواستم، میخواستم سفت بغلش کنم و گردنشو بو بکشم.نمیدونی بویِ بچه یعنی چی.انقدر آدم ها کلیشه ای و بد درباره ی این موضوع حرف زدن که هر چی از بوی ِ خوبِ تنِ بچه ها بگم میذاری به پای حرف های صد من یه غاز همیشگیم.به دستای کوچولوش دستکش پوشونده بودن که یه وقت صورتش رو چنگ نندازه،فکر کن چقدر بی دفاع و معصوم.ولی بالاخره که چی؟برایِ بار آخر نگاش کردم و بعد هم شیفت دیلیت کردم عکس رو.حتی ایمیلش رو هم پاک کردم و سعی کردم آدرس ایمیلش رو هم فراموش کنم که بعدا بهش نگم دوباره برام بفرست.این که امروز،از نزدیک دیدمش خیلی عجیب و ناگهانی بود.باور میکنی؟معلومه که نه.حتما میگی با قصد و غرض قبلی بوده که رفتم سراغش.ولی اینطوری نبود.من فقط داشتم نمک غذا رو می چشیدم که همه چی لرزید.همه چی لرزید و قاب عکس ها افتادن زمین.آدم های توی عکس ها زنده شده بودن.حتی یکیشون که نمی شناختمشون اومد و نمک غذا رو چشید و بهم گفت بی نمکِ غذات و بعد هم یه لیوان آب خنک برد برا مردی که نمیشناختم.هان؟چرا اختیار امور رو به دست نگرفتم؟نمی شد به والله.فقط صمد رو صدا کردم که بیاد ببینه اوضاع رو.که بعدا یکی باشه که ماجرا رو به جز من دیده باشه.تا رفتم صمد رو پیدا کنم و برگردم قاب عکس ها رفته بودن سرجاشون و آدم ها هم رفته بودن تو جلدشون،یعنی تو عکسشون،اَه..منظورم همون قابشونه.فقط از زیر میز آشپزخونه صدایِ گریه بچه می اومد.همون بچه ای که عکسشو برام فرستاده بود.تویِ دست بچه یه نمکدون بود و یه نامه هم باهاش بود که الان نمیدونم کجاس.فقط روش نوشته بود،نمکِ زندگیت میشه.صمد هاج و واج داشت نگام می کرد.بعد دو دقیقه به حرف اومد که:"خانم جان؟"

و من بهش گفتم که صمد ساکت باش و یه لیوان آب بده دستم.یه لیوان آب داد دستم ولی بچه زده بود زیر گریه و نتونستم حتی یه لیوان آب بخورم.همینجوری زل زده بودم به دهنش که باز بود و داشت عربده می کشید.صمد رو فرستادم پی ِ شیرخشک و خودم بغلش کردم و راه بردمش.بچه آروم شد و خوابش برد.روی کاناپه گذاشتمش و منتظر اتفاقِ بعدی بودم.که تو زنگ زدی و من فقط تونستم بگم همه چی خوبِ و زود نیا خونه.گمونم نباید جمله ی دوم رو می گفتم،که تو زود اومدی خونه و داشتی دیوونه می شدی.اون شب من شام کتلت سوخته بی نمک خوردم و تو فقط داشتی حرص می خوردی.که این چه کاری بود کردی.صمد هم که دیگه این طرفا پیداش نشد.هی می گفتی حالا چه جوری پدر مادرشو خودمون می تونیم پیدا کنیم.این بچه رو از کجا آوردی که اینجوری شده بلایِ جونمون؟من فقط نگام به قاب عکس ها بود و منتظر یه فرصت بودم که ازت بپرسم این زن و مرد کین که عکسشونو گذاشتی بغلِ عکس خانم جونت.اما نشد بپرسم.تو بچه رو برداشتی و از خونه رفتی بیرون و دیگه هم برنگشتی.دیگه خیلی وقته کسایی که از این خونه رفتن برنگشتن.فقط برام بنویس.برام از بچه بنویس و راستی،الان دیگه انقدری بزرگ شده که لازم نباشه دستکش بهش بپوشونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 23:33  توسط فهیمه  | 

آخ که دی؛...

فقط برایِ خالی نماندنِ آرشیو دی ماه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 22:36  توسط فهیمه  | 

دست ها یک.دست ها دو.دست ها سه.


-دست هاش را توی هوا تکان میداد و دور می شد.دوربین را گرفته بود دستش و از توی آن لنز دوست نداشتنی داشت چیزی را میدید،چیزی را ثبت می کرد که بعد ها یادش نرود که آن طور تکان دادن دست ها توی هوا یعنی بر می گردم.

-دستش ماند لای در.کیسه ی خرید از دستش افتاد و سیب ها قل خوردند روی زمین.پشت دستش کبود شده بود.آخ و اوخ می کرد و می خندید.انگار یکی،یکی که هزار سال پیش توی این خانه زندگی می کرد پشت سر هم می گفت"پشت دستم رو داغ کردم که دیگه به کسی نگم دوست دارم"

-بالای گهواره ی خالی ایستاده بود و لالایی میخواند.زنگ در را که زدند،روسریش را برداشت،موهای ِ کوتاهِ یکدست سفیدش را زیرِ آن تکه پارچه قایم کرد.زنگ در را که زدند،می دانست هیچ اتفاق عاشقانه ای قرار نیست اتفاق بیفتد.این را از طرز تکان دادن ِ دست هایش فهمیده بود.این را وقت رفتن نفهمیده بود.حالا فهمیده بود.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 20:8  توسط فهیمه  |